قبلا” از همکاری و قبول زحمت شما در پرکردن این پرسشنامه سپاسگذاریم (برای پر کردن پرسشنامه نظر سنجی به اینجا مراجعه کنید.)
مقدمه:توضیح و تعریف اعتماد و اعتماد کردن:
اعتماد یعنی باور به درستی و درستکاری فرد یا گروهی ,برای سپردن ,یا انجام کار بدون داشتن نگرانی ,یا نیاز به تحقیق اولیه یا نظارت و کنترل و تردید در عواقب آن.چند مثال برای درک موضوع :
در عمل اعتماد داشتن ,یعنی مثلا اگر به کسی چیزی عادی و معقول گفتید.طرف مقابل قبول کند و به گفته شما شک نکند.
اگر به اداره ای رفتید ,مدرکی خواستند وشما همانجا کپی در آورده ودادید .بپذیرند. و بهانه نیاورند و…
یااگر قصد معامله با کسی دارید نه شما بلافاصله فکر بد در باره نادرستی و خیانت و.. طرف کنید به او .شک نداشته باشید ونه طرف مقابل مثل شما در فکر شک و..سخت گیری و محکم کاری باشید وقبول کند شما هم مثل خودش راست می گویید و تقلب و دروغی در کار ندارید .و تظاهر به اغتماد هم نباشد بلکه در دل و واقعا به هم اعتماد کنند .
یا اعتماد به ادارات یعنی مثلا :شما قبل از ورود به ادارات به عنوان یک ارباب رجوع نگرانی ندارید که نکند کار شما حل نشودیا خراب شود ؟یا کارمندی لجبازی کند… یا به هر دلیل از انجام نشدن کار تان بترسید .ازاینرو , دنبال آشنا و پارتی باشیدو..
و اعتماد به اداره یعنی وقتی کاری در آنجا دارید و با خیال راحت و بدون نگرانی وارد شده و مطمئن باشید کار شما به سرعت حل می شود.ویا قانون دقیق رعایت می شود .پارتی بازی نیست.درادارات حق به حقدار می رسد و..وبه عکس ادارات هم در کار جزیی و کلی به مردم اعتماد داشته باشندودر عمل نه در شعار نشان دهند .
(برای پر کردن پرسشنامه نظر سنجی به اینجا مراجعه کنید.)
برچسبها: نظر سنجی, پرسشنامه, اعتماد, جامعه شناسی.
نوامبر 5, 2008 در t 09:46 |
مدير محترم وبلاگ پیشگو
با سلام،
نامه ای جهت معرفی مجموعه سایت های علمی پارس درگاه تهیه گردیده است. با توجه به اینکه در وبلاگ ایمیل مشخصی برای ارتباط با شما وجود نداشت، مي توانيد متن نامه ها را در آدرس هاي:
1) http://parsdargah.team.googlepages.com/name-moarefiSite-87-7-22.gif
2) http://parsdargah.team.googlepages.com/name-darjebanner-87-7-22.gif
مشاهده نماييد.
با احترام
هيات امناي مجموعه سايت هاي علمي پارس درگاه
نوامبر 11, 2008 در t 17:57 |
سلام
در جامعه کنونی ایران مردم اصلا به همدیگر اعتماد ندارند و فقط هر کس می خواهد از دیگری به عنوان پله ای برای صعود استفاده کند
موفق باشی وطن
ژانویه 5, 2009 در t 00:04 |
سلام پیشگوی محترم
اندر باب اعتماد باید بگم که نههههه اصلا وجود نداره منی که میگن خوشبین هستم هم خیلی کم اعتماد میکنم به افراد تا جایی که دوساله سایت شما رو دیدم و برای حل مشکلم در طول این 5 سال به هر دری زدم ولی حاضر نشدم عضو بشم و مشخصات رو در اختیار بذارم پیش خودم حساب کردم که همون دو دونه آبروی باقی مونده هم بر باد میره
اما دست تقدیر هر روز روز این سایت رو جلوی پای من میزاره .چه موقعی که دنبال ماسک صورت هستم چه موقعی که دنبال اصطلاحات فرانسه هستم
It seems you are jack of all trades
در هر حال ما هنوز موفق نشدیم اطمینان کنیم
پیش خودم گفتم این همه مشخصات بدم همین دو دونه آبروی نداشته رو هم ببرم بعد شما با یک خط جواب بدید خیلی حرص آوره
در هر حال امیدوارم شاد باشید
آنچه برایت عزیز, پایدار باد…
ژانویه 5, 2009 در t 00:26 |
راستی پیشگو ی باهوش این همه خشم برای چی؟
ژانویه 25, 2009 در t 11:38 |
در ادامه مطلب بايد بگم كه واقعا اين روزا اعتماد كردن به مردم نوعي حماقت تلقي مي شه و اين چقدر بده كه در جامعه جاي هنجار و بهنجار داره عوض مي شه
خدا به فرياد ما برسه چون وقتي جاي هنجار و نابهنجار عوض بشه اونوقت ديگه حتي اين چندتا آدم خوبم كه وجود دارد به خاطر اينكه همرنگ جماعت بشن بد مي شن
اميدوارم كه اينطوري نشه
همه ما بايد تلاش كنيم
در هر صورت راستگويي- وفاي به عهد – درستگاري همه جزء صفات ذاتي خوب هستند
و مرور زمان و قواعد و قراردادهاي اجتماعي اونارو عوض نمي كنه
فوریه 22, 2009 در t 12:50 |
lمن جدیدا انقدر خواب می بینم که صبح ها خسته ام. این خوابیه که دیشب دیدم و تازه اینا یادم مونده. لطفا برام تعبیر کنید. :
خواب دیدم حقوق رو حسابداری اورده به مبلغ 295 تومان که هم شامل عیدی و هم حقوقمه.
توی المان بودم.به یه مجلس رفتیم. من سربرهنه رفته بودم. ولی دیدم اکثر اونایی که اونجا هستند سرپوشیده هستند. منم دو تا روسری سرم کردم. یکیش مثل مقنعه بود که گردی صورتم رو می پوشوند و اون یکی مثل شال روی سرم بود. رنگ دو تا روسری مشکی بود. و روسری شال مانند بهش کناره هایی اویزون بود. عمه اومد و گفت به به چه خشوگل شدی. ولی دیدم دخترها خندیدند. تو ایینه نگاه کردم. خیلی زشت شده بودم. (فکر کنم) روسری رو در اوردم. پسری اومد. (شاهزاده!؟) فکر کردم از من خوشش اومده. ولی وقتی گفت من از دهاتی خوشم اومده انگاری وار رفتم. واقعا خوشش اومده بود؟ بعد برای درس خوندن رفتیم جایی. من المانی بلد نبودم. یه جا کار گرفتم به عنوان مستخدم و همزمان درس می خوندم و خرج بقیه رو می دادم. جایی خونه گرفته بودیم. کسی رو کشتم. یه بچه رفته بود دور ستونی که اون مرد (فکر کنم بابام) کشته شده بود می گشت و داشت بی حال می شد. کشیدمش کنار. (فکر کنم) صاحبخانه گفت که از اونجا بریم. می ترسید لو بره. ولی راضیش کردیم که بمونیم.
توی اتوبوس بود. قسمت جلو نشسته بودم و پام رو دراز کرده بودم و لم داده بودم. از جلوی یه عمارت گذشتیم که پر از پنجره و بالکن بود. یه ساختمان قدیمی.