تجربیاتی از زندگی و مهاجرت در خارج 11

By درمانگر

چرا از ایران خارج شدم؟

من تنها کسی بودم که در فامیل و دوست و آشنا آروزی زندگی در دیار غربت را نداشتم و مانند خیلی ها تا اسم آمریکا و کانادا و کشورهای خارجی را میشنیدم اشک در چشمام جمع نمیشد که ای کاش منم اونجا بودم و در L.A زندگي ميكردم! كشورم را خيلي دوست داشتم و هنوز هم دوست دارم.مشكل اصلي از آنجا شروع شد كه متوجه شدم يك سال ديگر بايد كنكور بدم.اصلا شاگرد تنبلي نبودم گرچه اصلا شاگرد ممتازي هم نبودم.شانس قبولي در بهترين دانشگاه هاي دولتي را نداشتم ولي مطمئنا از پس آزاد به راحتي بر مي اومدم و حتي سوم دبيرستان كنكور هم دادم و در يك دانشگاهي در شمال قبول شدم.متاسفانه از آنجايي فكر آمدن من به خارج شروع شد كه با دانشجويان شروع به صحبت و گفتگو كردم.شايد بگم فقط ۵ درصد از دانشجويان از دانشگاه هاي ايران راضي بودند و همه به نحوي شاكي بودند! مخصوصا از جو حاکم بر دانشگاه خیلی انتقاد میکردند.

 

ادامه تحصيل انگيزه من براي آمدن به خارج از كشور شد و خدا را شكر در چند ماه اتفاقاتي افتاد كه خانواده من هم با من همراه شدند و به ديار غربت آمدند.

 

در نهايت اينكه فقط و فقط به انگيزه ادامه تحصيل از كشور خارج شدم مگرنه هيچ مشكل اجتماعي يا اقتصادي يا سياسي نداشتم! و حتی میتونم بگم که زندگی ایده آلی در ایران داشتم و مشکل خاصی در کشورم نداشتم.

 

چرا ميترسم برگردم؟

 

تنها چيزي كه ممكنه منو در قدم اول از بازگشت به ايران مردد كند اين است كه من مشكل سربازي دارم و واقعا دوست ندارم سربازي برم! البته تسهيلاتي را براي ايرانيان خارج از كشور در مورد خريدن و معافي سربازي گذاشتند ولي فعلا كه شامل حال بنده نشده است.

 

مطلب ديگر اين است كه دو سال پيش كه ميتونستم بدون مشكل به ايران سفر كنم به ايران سفر كردم.حدودا شش ماهي ميشد كه در خارج از ايران مقيم بودم.راستش كمي از برخورد مردم ترسيدم!اين همان مردم بودند و شايد من كمي فرق كرده بودم.كمي معني احترام به ديگران در داخل ايران بي معنا است و واقعا از برخورد مردم نسبت به خودشون ناراحت ميشدم و واقعا دلم گرفت و شايد خنده دار باشه براتون كه بگم در كشور خودم احساس غربت كردم! دنیا ما ایرانی ها را حتی با این همه تبلیغات منفی جور دیگر میپندارد ولی برخود ما با خودمون خیلی ضعیف است و این برای من درد آور بود.

 

ترس من از دولت و شرايط بد امنيتي و…در ايران نيست و به استقبال شرایط سخت هم میروم.اگر یادتون باشه در چندین پست پیش گفتم که آمادگی این را دارم که در هرجایی در دنیا زندگی کنم و کلا روحیه من در این دوساله گذشته یه روحیه متفاوتی شده است! به قول معروف درویش مسلک تر شدم! به خاطر همین شرایط روحی زندگی در کشورم برای من سخت نیست و ترسی هم بابت آن ندارم و خدا را شکر خواهم کرد که دوباره فرصت زندگی در ایران به من داده شده است.ولی میترسم از اینکه برخورد مردم ما با خودشون کمی من را افسرده کند!

 

البته مطمئنا اگر كسي به اين مردم بابت اين رفتارهايشان حق ندهد بايد ديوانه باشد!چون همه ميدانيم كه چقدر مردم تحت فشارهاي اقتصادي اجتماعي و سياسي هستند و انتظاری با این شرایط نیست.

 

چرا به برگشتن فكر ميكنم؟

 

من از سنين خيلي پايين عاشق ايران و تاريخ و فرهنگ ايران شدم.مطمئن هستم روزي به ايران برمگيردم ولي روزي برميگردم كه مطمئن باشم ميتونم يك كار مثبتي براي كشورم انجام دهم.اميدوارم تجربه هايي كه در اين دوساله و احتمالا در سالهاي آينده به دست مياورم به هرز نرود و بتونم حداقل آنها را به روي كاغذ بياورم.همه ايراني هاي خارج از كشور تجربه هاي با ارزشي به دست آوردند كه بايد روزي مورد استفاده قرار بگيرد يعني اميدوارم مورد استفاده قرار بگيرد!

 

در نهايت بايد بگم كه آينده را خيلي براي كشورم روشن ميبينم.من از الان يك رنسانس ايراني را حس ميكنم و ميبينم و مطمئن هستم كه ما بالاخره شاهد پيشرفت كشورمان خواهيم بود.هر سال و هر ماه و هر روز آرزوي آزادي و صلح را براي كشورمون ميكنيم ولي…بايد با ايمان بيشتري اين آرزو را بكنيم و من اين ايمان را به صورت عجیبی در خود دارم!و در ضمن یک قدم کوچک هم که شده برای کشورمون برداریم.قدم ما برای کشورمون تا این لحظه چه بوده است؟ قدم من برای کشورم چه بوده است؟

 

از وبلاگ لالایی

 

چرا رفتم:

راستش جریان رفتن من کمی عجیب بود. از قبل برنامه رفتن داشتم، اما قرار بود برم اروپا… بعد همه چیز جوری پیش رفت که رفتن من منتفی شد. و من تصمیم گرفتم که بمانم و کار کنم. پایان نامه ام تمام شده بود و افتادم دنبال فارغ التحصیلی و اینکه بگردم دنبال کار و …اما خوب در این میان وضعیت خاصی برایم پیش آمد، مشکلات خیلی جدی خانوادگی و شخصی پیدا کردم و می توانم بگویم که چند ماهی واقعا آنقدر مساله داشتم که دیگر کنترل همه چیز از دستم خارج شده بود و یک جورهایی خودم عقیده دارم که بیمار شده بودم. کاملا افسرده و عصبی.

خلاصه توی این هیر و ویر، یکی دو نفر از بزرگان که سعی در کمک و آرام کردن شرایط داشتند، به این نتیجه رسیدند که رفتن من می تواند خوب باشد. در باره اینکه چقدر این فکر درست بود یا نه، خیلی نمی توانم چیزی بگویم چون راستش این است که من اصلا نمی توانستم فکر کنم و به همین دلیل هم نمی توانم درباره تصمیم آنها نظر بدهم و ضمنا این موضوع خیلی ربطی به موضوع مورد بحث ندارد. گاه شده که فکر کردم این تصمیم اشتباه بود، اما خوب ظاهرا در آن شرایط بهترین تصمیم بود و به هر حال انکار نمی کنم که به من کمک کرد. خلاصه تصورش را بکنید که حرف رفتن من یک روز شنبه مطرح شد. یکشنبه من تصمیمم را گرفتم(در حقیقت گفتم که نمی توانم تصمیمی بگیرم و تن دادم به حرف بقیه) و سه شنبه مسافر بودم!!!!!

عید بود و اکثر فامیل در مسافرت. همه شوکه شدند وقتی زنگ زدم و گفتم دارم می روم. دوستهایم شاکی شدند که چرا زودتر نگفته ام. راستش این است که خودم هم شوکه بودم! و یک دوست (بهترینشان) دلگیر شد که چرا تمام شرایط این چند ماه را از او پنهان کرده ام.

خلاصه… من رفتم….

راستش این است که به شدت بیمار بودم(کسانی که می شناسندم می دانند)

خلاصه مدتی گذشت و من بهتر شدم. برای اینکه خودم را سر پا نگه دارم و به زندگی عادی برگردم، شروع کردم به گذراندن دوره زبان فشرده و سفر

 

اما دلیل اصلی برگشتنم…چیزی که گفتنش اینجا مهم است.

1- آدم های زیادی رو در مدت سفرم دیدم. دوستانی که سالهاست آنجا هستند، توی بعضی هاشون غصه دوری از ایران به وضوح خودشو نشون می داد و توی برخی دیگه کمتر. اما یادمه چیزی که ناراحتم می کرد نه فقط غصه آدم ها از دوری بلکه تغییر نوع نگرش آنها بود. من خیلی آدمی نیستم که بگم دارم برای مملکتم جان فشانی می کنم(متاسفانه) و راستش هم اینه که تا حالا هم کاری براش نکرده ام، اما می دیدم که آدم ها حتی به اون فکر هم نمی کنن. تمام دغدغه اونهاشده اینکه چطور فلان وام رو بگیرن، چطور فلان خونه رو بخرن، حتی اینکه چطور مساله اقامتشان را حل کنند و پول جمع کنند و بیایند ایران! نمی دونم، شاید بگید توی ایران هم همینطوره، اما لااقل توی حیطه روابط من گاه حرفهای دیگری هم زده می شد!

از همه اینها مهمتر رشته من سینما بود. ایده آل من ساختن فیلم و کار کردن توی این حوزه بود. ضمنا فهمیدم که بیش از اونچه خودم فکر می کردم، به بحث های هنری و یا بحثهای فلسفی و اجتماعی وابسته هستم. دلم می خواست با دوستی بنشینم و راجع به فیلم هایی که دیده ایم، فیلمهای دوستان، راجع به تئوری های جدید و … حرف بزنیم. راجع به اینکه چطور می تونیم فیلمهای خوبی بسازیم و … . شاید بگید که اونجا شما خیلی حرف می زنید و اینجا آدم ها عمل می کنند. اما من به همون حرفها هم نیاز داشتم. وقتی با دوستانی که ایران بودند حرف می زدم، حس می کردم که آنها دارند کارهای مهمتری انجام می دهند. آنها دارند به جلو می روند.

نکته مهم این بود که من فکر می کردم به هر حال باید به ایران برگردم. احساس می کردم که توی رشته ما، من توی مملکت خودم می تونم کار کنم. شاید من در ایران حرفی برای گفتن داشته باشم و یا چیزهایی برای نشان دادن ، اما مثلا در کانادا چه می توانستم بگویم؟اصلا آیا می توانستم خودم را وارد صنعت فیلمسازی اش کنم؟ آیا حرفی برای گفتن داشتم؟

اگر قرار بود وارد حوزه نظری بشوم که قطعا یک عمر طول می کشید تا من بتوانم خودم را هم سطح مباحث نظری آنجا کنم و شاید هیچ وقت نمی تونستم میون غول های تئوریسین جایی پیدا کنم. اما در ایران قطعا وضعیت متفاوت بود. به جز آن من کلا آدم خیلی تئوریکی نبودم و نیستم و بیشتر فعالیت های اجرایی هنری برایم جذاب بود. و در این قسمت واقعا فکر می کردم که ماندنم فایده ای ندارد. بنابراین وقتی ایده ام این بود که در نهایت باید به ایران برگردم، پس ماندنم برای مدت کوتاه چه فایده ای داشت؟ من به این نتیجه رسیدم که اگر می خواهم آدم نظری باشم، شاید ماندنم و خواندن فوق لیسانس و دکترا فایده داشته باشد، چون به هر حال وقتی به ایران برمی گشتم، هم برایم پرستیژ بود و هم واقعا سواد. اما اگر قرار است توی حوزه عملی کار کنم، توی رشته ما، چیز ی که بیشتر از تحصیلات مهمه، تجربه کاری و پیدا کردن ارتباطاته. بنابراین احساس کردم که اگر برگردم و در همین رابطه تلاش کنم، به نفعم است. ضمن اینکه راستش می ترسیدم که اگر مدتی بمونم، آیا می تونم برگردم؟ و یا مثل خیلی های دیگه اونقدر عادت کرده ام که دیگه نمی تونم ایران هم زندگی کنم و عملا توی عمل انجام شده قرار می گیرم!

من همیشه می گم که توی رشته های ما، جاه طلبی زیادی وجود داره، همه می خوان کارگردان بشن و میون منشی صحنه بودن تا کارگردان فیلم بودن، خیلی فاصله است. اما شاید توی رشته های دیگه اینطور نباشه، یعنی من کمتر توی بچه های فنی دیده ام. توی علومی ها کمی هست. یعنی واقعا میان یک معلم معمولی بودن و یک دانشمند موفق بودن خیلی فاصله است. اما احساس می کنم که بچه های فنی، همین که از دانشگاه در میان، می شن مهندس! حالا دیگه میون مهندس یک کارگاه کوچیک بودن تا مهندس مثلا ایران خودرو بودن اونقدر فرقی نداره!(دوست دارم نظراتتون رو بشنوم و این نظر رو اصلاح کنم)

بنا به همین نظر ، من فکر می کنم که شاید برای بچه های رشته های دیگر رفتن منطقی تر باشد تا در رشته های ما.

ضمن اینکه ، من بهار رفته بودم و ثبت نام آن سال را از دست داده بودم. وهمین موقع نتایج فوق لیسانس ایران آمد و من قبول شده بودم ، پس برگشتم تا به جای یک سال وقت تلف کردن، همین جا درس بخوانم و کار کنم.

و در آخر: راستشو بگم، فکر درس خوندن به یک زبون دیگه واقعا نگرانم می کرد. می دونید توی رشته های هنر و فلسفه این واقعا شوخی نیست!(قبلا هم گفتم که اصولا به تئوری خوندن خیلی علاقه نداشتم و توی رشته ما، فوق لیسانس ها دیگه واقعا نظریه)

 

بعد از همه اینها… چرا باز دارم می روم؟

فوق لیسانسم تمام شده. انار گفته بود که فکر می کند شاید بهتر بود بعد از لیسانسش می ماند و تجربه کاری به دست می آورد ولی من فکر می کنم که اگر آدم بیفتد توی کار، دیگه رها کردنش سخت می شه. همواره رها کردن یک موقعیت نسبتا ثابت مشکل تره. برای من توی شرایط الان، فکر تجربه کردن خیلی جذاب و مهمه. فکر می کنم با رفتن به یک کشور دیگه و یاد گرفتن روش های کاری اونها خیلی چیزها یاد می گیرم. الان هم تصمیم ندارم وارد دکترا بشم. بیشتر می خوام دوره های عملی بگذرونم. چیزهایی که اگر موندم به دردم بخوره و اگر برگشتم هم ، اینجا به دردبخور باشه و تازه. شاید یک سری تکنیک های جدید. راستش اروپا موندن کمتر از امریکا و کانادا می ترسوندم. انگار می دونم به ایران نزدیکم و می تونم بیام و برم. هر چند هنوز هم فکر می کنم اگر هنوز همان جاه طلبی ها و آرزوها را دارم، باید به ایران برگردم و در ایران کار کنم.

 

از وبلاگ مسافر در کویر

 

وقتی کانادا بودم، می دیدم که آدم ها سالها و سالها حسرت دوری رو تحمل کرده اند و اینقدر برای چیزهای کوچک و بزرگ غصه خورده اند که… نمیدانستم که من می توانم و می خواهم این حسرت ها و غصه ها را تحمل کنم یا نه. می دیدم که آدم ها آنقدر به زندگی شان عادت کرده اند که دیگر نمی توانند از آن جدا شوند و درعین حال دلتنگی هایشان نیز همراهشان است. من از این عادت کردن ترسیدم. از اینکه غصه بشود همراهم و حس کنم که مجبورم بمانم ونمی توانم برگردم، یا به حق از برگشتن بترسم.

برچسب‌ها: ,

4 نظر to “تجربیاتی از زندگی و مهاجرت در خارج 11”

  1. xtrementalist می گوید:

    این همه نوشتی آقاجون… هرجایی که هستی بمون و به زندگیت بچسب… پشت خط به خط این نوشته ت یه آدمه که به احساساتی ترین شکل ممکن دلش برا ایران و ایرانی تنگ شده و داره زار می زنه… از من می شنوی آقاجون… بمون… وقتی از مملکت زدی بیرون دیگه پشت سرتو نگاه نکن… می دونم… خیلی روزا قیافه ت ریخته به هم… از خواب که پامی شی از بی ایرانی حناق می گیره گلوت… چاره چیه؟ می خوای برگردی بری سربازی زیر پرچم؟ دلت واسه قرمه سبزی های خونتون تنگ شده؟ بی خیال… غمت رو نگه دار و قورت بده… از اون جایی که هستی ایران خیلی منظره ی قشنگی داره… بمون عمو جون… بمون و نگاه کن! ایرانی هایی که زدن بیرون یا به کار گرفتن یا خارجی شدن… انتخاب با خودته رفیق!

  2. رویا می گوید:

    بمون عزیزم اگه میدونستی یکی مثل من داره چی میکشه نمیخواستی برگردی من رشته کارگردانی خوندم دنبال اینم که به هر راه وطریقی شده از ایران برم تو هم محکم سر جات بشین اگه هم تونستی دست ما را هم بگیر واسم پیغام بذار خوش باشی

  3. رویا می گوید:

    اگه من میتونستم بیام اونجایی که تو هستی دیگه فکر برگشت هم به سرم نمیزد آره ایران قشنگه ولی برای تو که داری از دور نگاش میکنی ما اینجا داریم تو این منجلاب دست وپا میزنیم

  4. ali می گوید:

    inja ghashange, ama baraye mosaferat. be nazaram age eghtesade mamlekatemun dorost beshe, hichja iran nemishe. umadan be inja arezoo nist. harki tasmim begire mitoone rahat biad. va age kasi arezoosho dare bayad hatman biad va bebine ke hich khabari nist. vagarne ta akhare omr tu deleh mimune.

يك پاسخ برايش بگذاريد