پنجشنبه ۱۳ دی1386 سفرنامه استرالیا
همیشه وقتی صحبت از کار و زندگی میشد به شوخی و جدی به دوستان و خانواده میگفتم من ایران نمیمونم و بالاخره از ایران میرم و کشورهای دیگه رو هم میبینم، از وقتی از دبیرستان فارغ التحصیل شدم فکر خارج شدن از کشور از سرم بیرون نمیرفت ،تو دانشگاه ، دوران سربازی و تمام مدت و بالاخره اتفاق افتاد (انسان ساخته افکار خویش است، فردا همان خواهد شد که امروز میاندیشیده است)
فکر اینکه واقعا زندگی در کشورهای دیگه دنیا به چه شکله و مردم در کشورهای دیگه چطور و با چه فرهنگی زندگی میکنند ، چون همیشه تصاویری که از خودشون در رسانه ها نشون میدن با اون چیزی که دیگران برام تعریف میکردند خیلی متناقض بود ، همیشه دنبال مطالبی میگشتم تا بیشتر در مورد کشورهای دیگه بدونم، هرقدر فیلم نگاه میکردم و مستندهای ساخته شده درمورد کشورهای دیگه رو میدیدم بازم برام کافی نبود و بیشتر کنجکاو میشدم که اونور چه خبره کمتر کسی واقعیتهای زندگی در کشورهای دیگه رو میگه و شاید هم برخی خط قرمزهای موجود در جامعه یا تصوری که برخی میکنند که اگر واقعیت رو بگن ، دیگران باورشون نمیشه و بحث رسانه و تاثیر گذاری فیلمسازان و خبرنگاران از تاثیر مسافرانی که همیشه به کشورهای غربی سفر کردند خیلی بیشتر بوده، در مورد فرهنگ ، نحوه زندگی و خیلی چیزهای دیگه ، مناطق و مناظر و طبیعت و شهرها و لباس و آداب و رسوم و غیره و غیره و غیره حدود سه چهار سال پیش بود که اتفاقی فهمیدم که برای استرالیا ویزای کار میدن و همیشه برام خیلی جالب بود به یکی از این دو قاره یعنی افریقا یا استرالیا سفر کنم ،…
اون موقع تازه یک سال از پایان خدمت سربازیم میگذشت و پول درست و حسابی نداشتم ، ولی فکر استرالیا از سرم بیرون نمیرفت تا اینکه بالاخره پارسال با فروش ماشین و کمی پس انداز بانکی که داشتم برای ویزای کار استرالیا اقدام کردم و بعد از 8 ماه که قرار بود بیشتر از 45 روز بیشتر طول نکشه ویزام صادر شد …
برای گرفتن ویزا مجبور بودم که از شرکت استعفا بدم ، چون واقعا به کارهایی که داشتم نمیرسیدم، …
گرفتن آیلتس و تکمیل مدارک زمان میبرد ، مخصوصا که باید امتحان آیلتس رو خیلی سریع میدادم ، خدا رو شکر قبلا تافل (TOEFL) داشتم ولی آیلتس (IELTS) به زبان انگلیسی گرفته میشه و با تافل خیلی فرق داشت ، امتحان تافل در همه سوالات چهارگزینه ای ست و نمره منفی نداره ، درست برعکس آیلتس که تمام سوالات تشریحیه و نمره منفی هم داره،….
یک ماه زمان داشتم برای امتحان و تنها کاری که کرده بودم این بود که چندتا کتاب زبان آمادگی آیلتس خریدم و اگه راستش رو بخواهید خیلی هم کم اونا رو خوندم ، برای اینکه به خودم خیلی مطمئن بودم ، خوب کاری که قبلا تو شرکتها انجام میدادم کارفنی- بازرگانی بود و مدام با زبان انگلیسی درگیر بودم ….
خدا رو شکر زمان امتحان مشکل زیادی نداشتم ، فقط موقع برگزاری امتحان ، سی دی امتحان گیر کرد و نتونستم بخش شنیدنی (Listening) رو به خوبی کامل کنم برای همین هم نمره بخش شنیدنی رو 4.5 شدم ، با احتساب اینکه شنیدنی رو خیلی خراب کردم نمره کل امتحانم شد 5.5 از 9
امتحان که تموم شد مدارک رو دادم برای تایید و ترجمه و گواهینامه موتور و ماشین رو هم دادم بین المللی کردم که اینجا گواهینامه بین المللی رو قبول ندارند و الکی پولم رو ریختم دور
بالاخره مدارکی رو که با کلی زحمت و دوندگی از اینور و اونور تهیه کرده بودم رو تحویل کاریابی دادم که بهترین کاریابی ایران برای گرفتن ویزاهای استرالیا خودشون رو معرفی میکرد و تو ساختمان وزارت کار در خیابان آزادی – تهران ، خیلی ازشون تعریف میشد ولی بعد از چند ماه منتظر موندن برای گرفتن ویزا واقعا از اینکه مدارکم رو به این کاریابی دادم پشیمون شدم
بعد از تحویل مدارک تازه انتظار شروع شد ، منم که میگفتم همه اش حداکثر 2 ماه بیشتر طول نمیکشه ، دنبال کار نمیگشتم و سعی میکردم وقتم رو به جمع آوری اطلاعات و ارتباط با ایرانی های موجود در استرالیا پرکنم
بعد از دوماهی که با کاریابی تماس گرفتم ، بهم گفتن که نمیدونند چرا این سری اینقدر کار شما طول کشیده و ما از شما معذرت میخوایم و اگه تا 1 ماه دیگه درست نشد با سفارت تماس بگیر
بعد از یک ماه دیگه هم دوباره تماس و دوباره گفتند یک ماه دیگه و دوباره و دوباره ….
منم دیدم اینطوری نمیشه شاید اصلا نخوان ویزا بدن رفتم دنبال کار و تو یه شرکت اینترنیتی شروع به کار کردم تا اینکه با یه تصادفی که با موتورم داشتم مجبور شدم از شرکت برم بیرون و حتی مجبور شدم موتورم رو بفروشم که خسارت ماشینی رو که با ویراژ دادن تو خیابون من بیچاره رو شکار کرده بود بپردازم
خلاصه که بعد از کلی دادگاه و معطلی برای خسارت و تصادف تو یه شرکت دیگه کار پیدا کردم و شروع به کار کردم و بشدت اعصابم بهم ریخته بود که چرا بعد از 6 ماه هنوز ویزام نیومده ….
تا اینکه بعد از دوماهی که تو شرکت جدید مشغول کار بودم ، با خودم گفتم اگه نشد هم حتما قسمت نبوده و باید بعضی وقتها تسلیم سرنوشت شد
با کاریابی تماس گرفتم که میخوام درخواست ویزام رو لغو کنم و اونا هم بهم گفتند که اگه ویزات رو کنسل کنی تمام پولت رو تمام و کمال بهت پرداخت میکنیم ، فقط یک روز دیگه به ما مهلت بده تا آخرین پیگیری رو انجام بدیم …
روز بعد ساعت 11 داشتم تو محل یکی از مشتریها سیستمی رو تعمیر میکردم که بهم زنگ زدن و گفتند که آقا برو ساکت رو ببند و منم که دیگه خیالم راحت شده بود فرداش رفتم ویزام رو گرفتم و با مدیر شرکت هم صحبت کردم که خیلی ناراحت شد که یکی از کارمندهاش رو از دست میده چون یکی دیگه از همکاران هم یک ماه بعد از من قرار شد بره کانادا و دیگه خیلی دست تنها میشد ….
بعدا که پاسپورت رو با ویزا گرفتم متوجه شدم که ویزام در ژانویه صادر شده ولی ویزام رو بهم در فوریه تحویل دادند و کلی عصبانی شدم ، چون برای خروج از کشور همه اش دوماه فرصت داشتم در حالی که به طور معمول این زمان سه ماهه….
تازه با این شوک که فهمیدم بهم ویزا رو دادند افتادم دنبال بلیط پرواز استرالیا، چون قبلش کاملا ناامید شده بودم که ویزا رو بگیرم اصلا دنبالش نبودم….
بعد از پرس و جو از دوستان در آژانسهای مختلف متوجه شدم که به استرالیا چند پرواز مختلف وجود داره ، که پروازهای کشورهای عربی به استرالیا از همه ارزونتره و پرواز هواپیمایی جمهوری اسلامی ایران (هما) از همه گرونتر که اون هم به خاطر سابقه طولانی پروازی هما است و قیمت بلیطش هم تفاوت زیادی داره …
پروازهایی که به استرالیا وجود داره به دو صورت مستقیم و غیر مستقیم انجام میشه
پروازهای مستقیم به استرالیا بدون توقف (None Stop) و پروازهای غیر مستقیم به استرالیا
که پروازهای غیر مستقیم توقفهایی در دو کشور امارات و یکی از کشورهای آسیای شرقی (مثل اندونزوی یا تایلند معمولا) دارند …
منم که میخواستم با خودم مبلغ پول بیشتری بیارم ، رفتم دنبال پروازهای ارزون قیمت تر و بلیط یک سره هواپیمایی امارات ( (Emirateرو گرفتم ولی پرواز بسیار خسته کننده ای بود ، چون پروازم در فرودگاه دبی حدود 8 ساعت تاخیر داشت ، چون تو دبی باید کلا هواپیما رو عوض میکردم که بهش میگن(Cargo Change) و در مسیر حرکت به بانکوک با باد مخالفی که داشتیم و توقف کوتاه یک ساعته در بانکوک، کل پروازم حدود 30 ساعت طول کشید و خیلی خسته و کوفته ساعت 4 صبح رسیدم ملبورن….
در فرودگاه تهران که گفته بودند که حداقل یک ساعت قبل از پرواز حتما در محل حاضر باشید ما هم خودمون رو رسوندیم و کلی توی صف منتظر موندم که بلیط و بار رو تحویل بگیرند و در بلیطم نوشته شده بود که بیشتر از 27 کلیو ساک برات هزینه اضافه خواهد داشت و منم خیلی مراقب بودم که بیشتر نبرم و یه ساک 7 کیلویی هم میشد همراه خودم داخل هواپیما ببرم.
پرواز از فرودگاه تهران تا دبی رو با هواپیمایی هما رفتم که یه 747 بود که بعد از حدود 2 ساعت و 45 دقیقه به دبی رسیدیم، که به شدت شلوغ بود و نمیدونم چرا جمعیت زیادی که معلوم بود هندی و پاکستانی هستند داخل فرودگاه منتظر مونده بودند و خیلی ها رو زمین دراز کشیده بودند که معلوم بود مدت زیادی رو منتظر هواپیماشون موندن،….
بعد از اینکه در فرودگاه بلیطم رو برای پرواز بعدی رسید کردم ، متصدی اون قسمت به من گفت که پرواز شما حدود 3 الی 4 ساعت با تاخیر از فرودگاه دبی بلند میشه ولی عملا پرواز با تاخیر حدود 6 ساعت انجام شد و در این مدت برای صرف صبحانه اعلام شد که مسافرین پرواز ملبورن میتونند برای خوردن صبحانه به فلان رستوران برند و با ارائه بلیط یه صبحونه کوچیکی برامون آوردند،…
بعد از این مدت طولانی خیلی خسته شده بودم و یاد اون صحنه هایی افتادم که مردم روی زمین دراز کشیده بودند و میخواستم یه جوری یه جایی پیدا کنم و استراحت کنم که بالاخره گیت (Gate) پرواز دبی اعلام شدو باید دوباره توی یک صف دیگه میایستادم ….
در صف جدیدی که تشکیل شد، مردها همه دریک صف و خانومها در دوصف بودند (صفی برای خانومهای محجبه وصفی برای خانومهای غیر محجبه) و بعد از نیم ساعت بررسی مدارک و ویزا، اجازه سوار شدن به هواپیما صادر شد و با تشویق مسافرین و کف زدنی که نشانه خوشحالی بود که بالاخره این پرواز انجام میشه ، وارد هواپیما شدیم و وقتی هواپیما فرودگاه رو ترک میکرد هوا کم کم داشت روشن میشد….
این پرواز، پرواز هواپیمایی امارات به استرالیا و ملبورن بود ولی همراه خودش مسافرین بانکوک رو هم داشت که چند ساعتی طول کشید و با تماشای کلی فیلم به فرودگاه بانکوک رسیدیم و اعلام کردند که میتونید داخل فرودگاه بانکوک اگه چیزی لازم دارید خریداری کنید و دوری بزنید و دوباره برگردید و منم که از فرودگاه دبی یه گوشیه موبایل خریده بودم ،یه چرخی زدم و از فرودگاه بانکوک یه حافظه و بلوتوث برای گوشیم خریدم که یه خریدی هم از بانکوک کرده باشم…
در بانکوک که دوباره وارد هواپیما شدم به طور باورنکردنی صندلی های زیادی خالی شده بود و تقریبا نصف مسافرین نبودند و به وقت محلی عصر حدود ساعت حدود 9:30 یا 10:00 بود و 5 ساعت دیگه ملبورن بودیم…
وقتی از هواپیما پیاده شدم ، تو فرودگاه ملبورن کلی منتظر موندم که ساکم بیاد و همه اش فکر میکردم که نکنه که ساکم اشتباها با یه هواپیمای دیگه رفته باشه یه کشور دیگه مثلا امریکا ، چون پرواز همزمان ما در دبی با پرواز نیویورک بود و برای اینکه این تجربه رو همکارهای دیگه ام قبلا داشتند و بهم گفتن که دو تا ساک با خودت بردار یکی کوچیک و یکی بزرگ که بتوتی کوچیکه رو تو کابین هواپیما باخودت ببری و کیف مدارک گردنی گرفتم که مدارک و پولم رو تو اون گذاشته بودم و همه اش مراقب بودم که اتفاق خاصی نیافته که خدا رو شکر سفر خوبی بود، جدا از خستگیش ، هواپیمایی امارات اینقدر تو هواپیما خوردنی آورد که داشتم دیگه میترکیدم و دیگه جا نداشتم و صندلی ها هم تلویزیون ماهواره ای داشت و میتونستم وقتم رو به نگاه کردن تلویزیون یا شنیدن رادیو پر کنم و در کل پرواز خوبی بود….
قبل از فرود در فرودگاه ملبورن داخل هواپیما به تمام مسافرین برگه هایی داده شد که اگر مورد خاصی (مثل مواد خوراکی تازه ، هر نوع دانه های روغنی تازه ، یا کفشهای خاکی و گلی ، میوه های هسته دار و از این جور چیزها ) داخل ساکشون دارند داخل اون فرم مشخص کنند، منم که از قبل با یکی از بچه ها که تو سیدنی بود صحبت کرده بودم میگفت که هیچ خوراکی تازه با خودت نیار که برات دردسر میشه و اگه پسته و میوه خشک شده بدون هسته با خودت بیاری مشکلی نداره ، با این حال من باز هم تو فرم نوشتم که پسته خشک شده و مقداری حبوبات خشک شده دارم که ساکم رو باز کردن و گفتن مشکلی نیست …
فرودگاه ملبورن نسبت به فرودگاه دبی خیلی کوچیکتره ولی با این حال فرودگاه خیلی قشنگیه ، البته به شلوغی دبی نیست. با توجه به اینکه وقتی رسیدم ملبورن ساعت 3 صبح بود، تمام فروشگاههای داخل فرودگاه بسته بود و خیلی خلوت به نظر میرسید ، از هواپیما هم که پیاده شدم خیلی راحت مسیر خروج رو از روی تابلوهای راهنما پیدا کردم و به سمت درب خروجی که تاکسیهای زرد منتظر بودند رفتم…
از فرودگاه که اومدم بیرون باید یه راهی برای رفتن به شهر پیدا میکردم ، ساده ترین راه گرفتن تاکسیه که با توجه به مسافت دور فرودگاه تا شهر حدود 60 تا 70 دلاری کرایه تاکسی میشه ، منم که خسیس، با قسمت اطلاعات فرودگاه صحبت کردم ، یه نقشه کامل شهر رو بهم داد و گفت که خیلی راحت میتونم اتوبوس فرودگاه (Sky Bus) رو سوار بشم و با 15 دلار تا شهر برم ، واقعا هم اتوبوس خوبی بود و تا تقریبا مرکز شهر اومد و با نقشه ای که داشتم تونستم بک پکرم (Back Packer) رو پیدا کنم ،…
قسمت بعدی ماجرا گرفتن هتل یا مسافرخونه بود، منم مسافر خونه رو از تهران با کارت اعتباری رزرو کردم ، چطوری ؟ خیلی ساده … تو اینترنت جستجو کردم و یه شرکت تو تهران که تو خیابون جمهوری بود تماس گرفتم و گفتن که ما برات هر نوع خرید اینترنتی رو انجام میدیم و مبلغ رو که به دلار پرداخت شده نقدی از شما دریافت میکنیم ، منم که به کارت اعتباری دسترسی پیدا کرده بودم قبول کردم و دلار 920 تومان رو 1200 تومان بهشون پرداخت کردم ،قبل از اینکه برم به این شرکت هم خودم تو سایتها دنبال هتل و مسافر خونه گشتم و لینکش رو به این شرکت دادم و اونا هم برام خرید رو انجام دادند، چون این شرکت ها هیچ چیزی رو ضمانت نمیکنه و فقط خرید رو برای شما انجام میدن ، معامله خوبی بود و من حدود 10% از کل هزینه مسافر خونه رو پرداخت کردم ،….
نکته اینکه وقتی که وارد ملبورن شدم ماه مارچ بود و مسابقات فرمول یک در استرالیا برگذار میشد و خیلی از مردم از نقاط مختلف بویژه اروپا وارد ملبورن شده بودند و قبل از ورود هم به راحتی تمام هتل ها و مسافرخونه ها رو اشغال کرده بودن و جایی تقریبا خالی نمونده بود و اجاره هتل هم خیلی گرون بود ، مثلا با هتل انترپرایز (Enterprise Hotel) که تماس گرفتم گفت هزینه هر شب اتاق یک تخته حدود 300 دلاره و اصلا بهتر بود که فکر هتل رو هم نمیکردم ، حتی اگر پسر راکفلر (Rockefeller) هم بودم بابام سه سوته ورشکست میشد…
خلاصه که وقتی از اتوبوس پیاده شدم و رفتم سراغ مسافرخونه (Back Packer) یک روز از روی زمان رزرواسیونم گذشته بود و پذیرش هم گفت۱۳۸٦
اگه بخوای برات رزواسیون رو نگه میدارم تا آخر هفته ولی باید روز قبلی رو که نبودی رو بیخیال شی ، یا اینکه میتونی بری دنبال یه جای دیگه بگردی ، منم که چاره ای نداشتم قبول کردم و تو یه اتاق چهار تخته یه تخت رو به مبلغ شبی 50 دلار کرایه کردم ، چون مسابقات فرمول یک بود تمام هتل ها و مسافرخونه ها مبلغ ها رو بالا برده بودند و هرکس اعتراضی داشت میتونست تو خیابون بخوابه ….
مسافرخونه (Back Packer) هم تو اینجا یه جایی به مراتب کثیف تر از مسافرخونه های تهرانه و وقتی وارد اتاق شدم با خودم گفتم ای کاش پام رو تو این خراب شده نمیذاشتم…
تو اتاق به جز من یه آلمانی ، یه ویتنامی و یه مصری بودند ، شبها از بوی گند عرقشون خوابم نمیبرد، با اون پسر مصری یه کمی جور شدیم و بعدا فهمیدم که با یه پرواز اومدیم ملبورن، آلمانیه هم که اصلا با کسی زیاد حرف نمیزد و اگه چیزی هم میگفت در مورد شوماخر و فرمول یک بود ، ویتنامیه هم که یه پسر 25 ساله بهش میخورد باشه و بعدا که ازش پرسیدم میگفت که از فرانسه برای کار اومده ملبورن و 2 روز دیگه برمیگرده پاریس و کلی عکس از ویتنام تو کامپیوترش داشت که وقتی تو اتاق بود بهم نشون میداد که خیلی مناظر جالبی بود.
خلاصه ،شب اولی که با هم اتاقیه مصریم تو خیابونهای ملبورن قدم میزدیم رفتیم یه مشت خرت و پرت خریدیم و من یه شامپو هم خریدم که تو یه نایلون سفید بود و تو مسیر برگشتن یه دختر که یه لباس مجلسی با موهای ژولیده و چشمای پر از خون رو دیدیم، که از شواهد معلوم بود بدجوری مسته و جلومون رو گرفت که میشه یه کم از اون شامپو بریزی سرم تا سرم رو بشورم …. شما بودید چیکار میکردید !! هیچی دیگه گفتیم اگه بریزیم سرش الان اینجا وسط خیابون فکر میکنه حمومه و حالا خر بیار و باقالی بار کن …. ما هم بی محلی کردیم و رفتیم و اونم دنبالمون افتاد تا اینکه مجبور شدیم یه کمی دویدیم که ازمون عقب افتاد و فردای اون روز هم این دوست مصری ما یه چند تا هموطن خوب پیدا کرد و اومدن دنبالش وبا خودشون بردنش …
قبل از اومدن به ملبورن با یه گروه از ایرانیهای به ظاهر خوش مشرب اینجا که به ظاهر دانشجوهای ایرانی مقیم ملبورن بودند و بعضی هم با ویزای کار مثل من و بعضی هم اقامت داشتند آشنا شده بودم ، شماره موبایلشون رو که داشتم سعی کردم باهاشون تماس بگیرم که در ادامه براتون از این بچه ها هم میگم…
روز اولی که رسیدم اولین کاری که کردم بعد از گرفتن مسافرخونه ، اصلا نخوابیدم و زدم بیرون و با این دوست مصریم رفتیم یه موبایل شارژی خریدم ،که گوشیم رو از فری شاپ (Free Shop) فرودگاه دبی خریده بودم، که بعدا فهمیدم تفاوتی با قیمت ملبورن نداشت ، …
موبایل خریدن اینجا خیلی ساده است ، فقط تنها کاری که لازمه انجام بدید اینه که برید از دکه های روزنامه فروشی یه سیم کارت بخرید که شامل شارژ هم میشه و خیلی راحت نصب میشه و با یه تماسی که با مرکز تلفن میگیرید میتونید مشخصات اولیه خودتون رو بدید و صاحب یه موبایل شارژی (Pre-Paid Mobile) بشید ، شرکتهای مخابرات اینجا هم تعدادشون زیاده و معروفترینشون Vodafone, Optus, 3, Telstra هستند…
بعد از موبایل هم یه سر به یکی از بانکهای ملبورن زدم و پولی رو که داشتم که خیلی هم کم بود، باهاش یه حساب بانکی تو بانک ANZ باز کردم که قرار شد خودم بعد از یک هفته دوباره برم بانک و کارت بانکیم رو بگیرم ، برای همین هم همه پولم رو تو حساب نذاشتم و یه نهصد دلاری پیش خودم نکه داشتم که بالاخره تو این یک هفته خرجی چیزی شد ، پول تو جیبم باشه تا کارت بانکیم صادر بشه …
بانکهای استرالیا هم تعدادشون زیاده و معروفترین ها NAB و Common Wealth و ANZ و Bendigo و West Pack هستند ، که دربین اینها بانک NAB ، بانک ملی استرالیا است و بقیه بانکهای خصوصی هستند ، و در سال 2006 بانک ANZ با ارائه بهترین خدمات بانکی ، بهترین بانک استرالی شناخته شد،…
از زمان ورود به استرالیا تنها 4 یا 5 بار بیشتر به بانک نرفته ام و تمام قبضها و ارسالها و دریافتها رو از طریق اینترنت انجام میدم و سرعت کار خیلی بالاست ، هر وقت هم که نیاز داشته باشم میتونم موجودی حساب و گردش پولم رو در ماههای گذشته بررسی کنم و با تمام بانکهای جهان در ارتباطم ، وقتی که کارت بانکی رو همراه داشته باشم دیگه نیازی به حمل پول نقد ندارم ، چون تمام فروشگاهها صاحب دستگاه افپاس (EFTPOS) هستند و همیشه با کارت بانکی خرید میکنم و اصلا پول تو جیبم نیست…
برگردیم به موبابل ، موبایل رو که خریدم اولین کاری که کردم گفتم بذار ببینم این موبایله کار هم میکنه یا نه و یه زنگی به اون دوست اینترنتی زدم که قبلا باهاش از تهران صحبت کرده بودم ، ….
اینو بگم وقتی که رسیدم ملبورن دو روز قبل از عید رسیدم ملبورن و شب عید نوروز بود ….
تماسی که گرفتم درست بود و با مدیر گروه قرار گذاشتیم یه جایی نزدیک دانشگاهشون همیدگه رو ببینیم و من نمیدونستم چه خبره ، پاشدم رفتم و باهم یه ناهار کوچیکی خوردیم و تو هفته اول اینقدر گیج میزدم که اصلا حواسم نبود که اینجا گوشتشون حرومه و به هرجایی سرکی زدم و یه ناخونکی از هر غذایی خوردم ولی واقعا که گوشت کباب حروم که آغشته به خون پخته شده مضخرفه ، افتضاحه ، مخصوصا کبابهای مک دونالد(MC Donald) و تو ملبورن هم تو محله برونسویک که خیلی هم از شهر دور نیست میشه گوشت حلال هم پیدا کرد …
خلاصه بعد از اون ناهار کوچیک ، ب. خانوم برد و دانشگاهشون رو بهم نشون داد و همون شب هم که قرار بود خیلی از ایرانی ها برن نایت کلاب (Night Club) منو هم مورد لطف قراردادن و دعوت فرمودند ، منم با پررویی رفتم و وقتی وارد شدم 20 دلار ناقابل ورودی پرداخت کردم و رفتم داخل که قرار بود اونجا با یکی دیگه از بچه های گروه در مورد خونه صحبت کنم و باهاشون همخونه بشم …
چشمتون روز بد نبینه که بعد از اینکه رفتم تو گفتم ای کاش نمی اومدم ، یه جای شبیه به شیره کش خونه ای که معتادها برای خودشون درست میکنند و میشینند پای منقل و تمام در و پیکر رو میبندن که نکنه دودی از سوراخ سنبه ای بیرون بره ، اینقدر سیگار کشیده بودند که چشم چشم رو نمیدید و آنقدر مست بودن که به زور روی پاشون وای میستادن و خودت حدیث مجمل بخوان از این محفل …
منم با خودم گفتم نیومدم اینجا سیگاری یا الکلی بشم که ایران هم فراونه و ارزون و راحتتر و قابل دسترس تر…
خلاصه بعد از یک ساعتی که گذشت آقای م. تشریف آوردن و منم سریع آدرس و شماره اش رو گرفتم و دو تا پا داشتم دوتا دیگه هم قرض کردم و زدم بیرون ….
روز بعدش با آقا م. قرار گذاشتیم خونه رو ببینیم ، خونشون خوب جایی بود و بچه های ترو تمیزی بودند، باهاشون که صحبت میکردم به نظر خوب میومدند، پامو که گذاشتم تو خونشون که خونه رو ببینم، شروع کردن به چرند و پرند گفتن که اصلا چرا اومدی استرالیا و وقت خودت رو تلف نکن و اینجا بهت کار نمیدن و کار گیرت نمیاد و اونم با ویزای کاری که به ایرانی ها میدن اصلا فکرش رو هم از سرت بیرون کن که اینجا بمونی ، نمیدونم چرا چنین رفتاری رو میکردن ، اولش با خودم گفتم شاید حسودیشون میشه که یه ایرانی دیگه هم اومده استرالیا ، آخه مگه من جای کسی رو تنگ کرده بودم ، خلاصه در مورد هرچی که ازشون میپرسیدم بهم میگفتند تو اینترنت بگرد جوابت رو پیدا میکنی و بعدش که بحث رزومه نوشتن و این حرفها پیش اومد هم گفتند ما داریم فیلم نگاه میکنیم الان وقت نداریم ، ….
خلاصه گفتم عیبی نداره اتاق رو کی میتونم ازتون اجاره کنم ، گفت این دوست دیگه ایرانیمون داره از این اتاق میره و قراره بره قسمت غربی شهر خونه بگیره ، خونه هم اواسط آپریل حدودا 14 آپریل خالی میشه و میتونی بیای اینجا ، اون روز هم 21 مارچ بود یعنی حدود یک ماه ، گفتم تو این یه ماه چیکار کنم ، گفتند خوب به خودت مربوطه ، دیگه خونم جوش اومد و گفتم مرسی از کمکتون ، با خودم گفتم کمک نکنید بهتره ….
همین جا بود که دور این گروه از ایرانی ها رو خط کشیدم ، یه خط قرمز که بهشون نزدیک نشم ….
تو همین اثنا و احوال که شهر رو وارسی میکردم و اینور و اونور میرفتم ، روزها هم صبحها بعد ازخوردن صبحونه مجانی که مسافرخونه برای همه روی یه میز عمومی آماده کرده بود و شامل مقداری نون و کره و مربا میشد، از کامپیوترهای فکستنی که تو همون آشپزخونه بود و برای 2 ساعت استفاده 10 دلار میگرفتند استفاده میکردم و دنبال خونه و کار میگشتم و چند بار هم از مسافرخونه با کارت تماس بین المللی الو الو (Alo Alo) با خونه تماس گرفتم که خیالشون راحت بشه و …
مشکل اساسی ای که داشتم زبان بود، اصلا یه کلام هم از صحبتهاشون رو نمیفهمیدم و با سختی سعی میکردم بفهمم که چی میگن و همه اش از دیگران میخواستم که آرومتر صحبت کنن تا بفهمشون و برای همین هم کلی از موقعیتها رو از دست دادم …
اینجا نمیدونم به چه دلیلی تا به هر کس میگفتم ایرانی هستم همه یه خط قرمز دورم میکشیدن و اصلا خونه و اتاق گیرم نمی اومد …
روز آخر مسافر خونه بودم و یه چیزی حدود 300 دلار بابت یک هفته اقامت و 300 دلار هم رفت و آمد و خورد و خوراک (جمعا 600 دلار) خرج کرده بودم و با خودم گفتم اگه با این وضع پیش بره چند هفته دیگه بیشتر نمیتونم دوام بیارم ….
ساعت 12 ظهر قرار بود تخت رو تحویل بدم و به شدت اضطراب داشتم که اگه خونه گیرم نیاد باید کلی دیگه هزینه مسافرخونه و خرج و مخارج دیگه بپردازم…
با چند نفر دیگه برای هم اتاقی شدن که تو سایتهای اینترنتی (مثلwww.realestate.com.au) پیدا کرده بودم تماس گرفتم و همه اشون یا پر شده بودن ، یا اینکه تا میگفتم ایرانی هستم میگفتن متاسفیم وگوشی رو قطع میکردند و خیلی با سختی حرفهاشون رو متوجه میشدم …
نزدیک ساعت دوازده بود و آخرین شماره تلفن تو دستم بود ، گفتم هر چی خدا بخواد، به اینم زنگ میزنم ، زنگ زدم و کسی که پشت تلفن بود یه هندی بود ، خیلی راحت حرفهاش رو متوجه میشدم ، چون قبلا با هندی ها کار کرده بودم و با لهجه اشون آشنا بودم ،….
گفتم برای اتاقی که تو فوتسکری (Footscray) داشتید تماس گرفتم ، گفت متاسفم اجاره رفته ….
منو میگید، مثل کسی که داره واقعا تو آب غرق میشه ، داشتم نفسهای آخرم رو میکشیدم ، گفتم خدایا حالا چیکار کنم و گوشی هنوز دستم بود که میخواستم قطع کنم که از پشت تلفن داد زد قطع نکن قطع نکن یه اتاق خالی دارم میخوای ؟ منو میگی انگار دنیا رو بهم داده باشند ، گفتم آدرس بده ، گفت هارتول (Hartwell) منم که خیلی بد صداش رو شنیدم گفتم چی گفت بیا دم ایستگاه منم جلوی ایستگاه قطار منتظرتم …
با بدبختی و پرس و جویی که از مامورهای قطار کردم فهمیدم که ایستگاه هارتول تو خط ایستگاه الیمین (Aliemen) قرار داره و بعد از ایستگاه ویلیسون باید پیاده شم و مامور قطار بهم گفت که داخل واگن ها نقشه مسیر قطار هست و داخل قطار هم هر ایستگاه اعلام میشه و نگران نباش …
بالاخره به مقصد رسیدم و صاحبخونه محترم رو دیدم که با یه هندا سی آر وی (Honda CRV) جلوی ایستگاه قطار خودش رو رسوند و باهم رفتیم و خونه ای رو که همون روز اجاره کردم رو بهم نشون داد و منم اصلا به سر وضع خونه توجهی نکردم ، فقط دنبال یه جایی بودم که یه سقفی بالا سرم باشه، ….
وارد خونه که شدم یه خونه قدیمی آجری رنگِ قرمز که چمنهای جلوی در خونه رو معلوم بود چندماهیه که کسی دست نزده و رنگ و روی خونه رفته بود، چیزی که اول از همه نظرم رو جلب کرد ورودی خونه بود که راهروی ورودی رو موکت صورتی رنگ کرده بودند که خیلی هم کثیف و بدرنگ شده بود و بوی عجیبی تو خونه پیچیده بود که مثل نون کپک زده بود…
رفتیم جلوی در اتاق که اتاق شماره 2 بود ، من فکر میکردم که باید یه خونه باشه که چند نفری اونجا زندگی کنند ولی انگار کسی نبود، هیچ صدایی از هیچ کدوم از اتاقهای دیگه در نمیومد و صاحبخونه هم همه اش اتاق روبرویی رو نشونم میداد و میگفت یه دختری اینجا زندگی میکنه و منم همه اش میگفتم خوب به من چه؟ اونم میگفت به هرحال که از مزایای این خونه است، حدس میزدم منظورش چی باشه ، ولی به خودم میگفتم دنیا هنوز به اینجاها نرسیده …
قرارداد رو که خوندم و یه کمی هم سر اجاره خونه چونه زدیم ، اتاق رو برای 9 ماه تا آخر دسامبر سال 2007 اجاره کردم ، اول میخواستم قرارداد رو 6 ماهه تنظیم کنیم که گفت کمتر از 9 ماه کرایه نمیدم و مجبور شدم قبول کنم ، هرچی باشه از مسافر خونه خیلی بهتر بود ، با توجه به اینکه مبله شده هم بود دیگه مشکلی نداشتم، منظورم از مبله هم یه تخت درب و داغونه که باهم رفتیم از داخل انبار پیدا کردیم و همون روزهای اول رفتم و دو جفت دمپایی خریدم که بتونم تو اتاق و راهروها و آشپزخونه راه برم…
بعدها فهمیدم که محله ای که توش خونه کرایه کردم (Camberwell) یکی از گرون قیمت ترین محله ها و یکی از با کلاس ترین مناطق ملبورن به حساب میاد و همکارام تو شرکت میگفتند که تو چطور اونجا خونه گرفتی؟؟ !!! منم به ظاهر میگفتم پیش اومده و با خودم میگفتم خدا خواسته ….
یه بار هم دانیل راد کلیف (Daniel Rad Cliffe) بازیگر نقش هری پاتر به همراه کارگردانان و بقیه دست اندرکاران مجموعه هری پاتر اومده بودن تو سینمای محله و خیلی شلوغ شده بود و از با اعتبارترین محله های ملبورن به حساب میاد…
هرچقدر تلاش میکردم که خونه رو تمیز نگه دارم و راهروها و توالت و آشپزخونه رو تمیز کنم ، دیگران اصلا توجهی نمیکردن و کثافت از سرو روی خونه میریخت ، منم تصمیم گرفتم که با جاهای دیگه خونه کاری نداشته باشم و حداقل اتاق خودم رو تر و تمیز و مرتب نگه دارم و حواسم بود که دیگرانی که در اون خونه بامن زندگی میکردند دست به ظرف و ظروفم هم نزنند، ….
تمام مدت درب تمام اتاقها بسته بود و اوایل که سعی میکردم باهاشون ارتباط برقرار کنم ، یواشکی لای درب اتاقشون رو باز میکردند و میگفتند که ما نیازی به دوست نداریم و در رو میبستند و تو همون مدت کوتاهی که درب رو باز میکردند و بعضی وقتها هم که در اتاقشون (مثلا برای رفتن به دستشویی) باز مونده بود و منم برحسب تصادف از جلوی اتاقشون رد میشدم ، میتونستم میزان بهم ریختگی و شلختگی این جماعت مجرد رو ببینم که منو یاد دوران بچگیم مینداخت…
بچه که بودم (دوران دبستان) یه اسمال آقا (اسماعیل آقا) تو محله امون بود که خیلی کثیف بود و بزرگترها برای اینکه به مغازه اش نزدیک نشیم ، میگفتند که بچه میخوره و آدم خطرناکیه ، ولی اصل این بود که نمیخواستند ازش کسی خرید کنه و تو مغازه اش غیر از لواشک و آلوچه و تنقلات و مواد غذایی ، پرنده هم نگه میداشت و یادمه دوتا کلاغ سیاه هم تو یه قفس گذاشته بود و زیاد طولی نکشید که از طرف شهرداری درب مغازه اش رو به علت شکایت مردم از عدم بهداشت پلمپ کردند و تازمانی که ما تو اون محله بودیم خبری دیگه از اسمال آقا نشد…
بعدها فهمیدم که هر چهار نفریکه توی اون خونه ساکن هستند ، استرالیایی هستند ، ….
دختر خانم اتاق روبرویی، یه خانوم 45 ساله بود که بیشتر مواقع خیلی عصبانی و نگران به نظر میومد و وقتی داخل راهرو قدم میزد که مثلا بره دستشویی یا آشپزخونه ، چنان پاش رو محکم میکوبید زمین که انگار داره رژه میره و بعدا از روی یونیفرمی که به تنش دیدم ، متوجه شدم که نگهبانه (Security Guard) و همیشه سعی میکرد که کسی تو یونیفرم نبیندش و حتی یکبار هم تو ماشین تو خیابون دیدمش و روش رو برگردوند و فکر کنم که از شغلش و اینکه من ببینم که تو اون یونیفرمه ، خجالت میکشید، از طرف دیگه هم داخل خونه فکر کنم تنها کسی که سری به اتاقش نمیزد من بودم و دیگران هر از چندگاهی (معمولا آخر هفته ها) میرفتند تو اتاقش و…
هم خونه دیگه یه پسر جوون قد بلند بود که اوایل به نظرم بچه خوبی میومد و اونم اتاقش روبروی اتاقم بود(چون اتاقم 2 تا درب داشت و یکیش قفل شده بود و من از درب کوچیکتر رفت و آمد میکردم) ، هر وقت میخواستم باهاش حرف بزنم سرش رو مینداخت پایین و به شدت خجالتی به نظر میومد و مثل بچه کوچیکی که میخواد جلوی یه جمع بزرگسال صحبت کنه ، پابه پا میکرد و یکی دوبار صداش کردم که بیا باهم بریم بیرون و توی شهر قدمی بزنیم و اینقدر خونه نمون برات خوب نیست ، که میگفت نه من نمیام و ترجیح میدم خونه بمونم و درس بخونم و گفت که دانشجوی رشته بازرگانیه یکی از دانشگاههاست ، خلاصه که رفتار عجیبی داشت و بعضی وقتها صدای ناله خفیفی از اتاقش میومد که کمک و با خودش حرف میزنه !!! ماههای آخر فهمیدم که تو اتاقش یه مریض نگه میداره که هیچ وقت ندیدمش !!!!
نفر سوم یه پسر دیگه بود که از زمان اومدنم به اون خونه 4 ماهی اونجا موند و خیلی خشن و جدی به نظر میومد و بیشتر اوقات با تاپ شورت تو خونه راه میرفت و احساس میکردم که اومد استخر و تو ماه پنجمی که اونجا بودم یه دوست دختر پیدا کرد و به صاحبخونه گفته بود که میخوان باهم برن سیدنی…
نفر چهارم خونه ما همون کسی بود که ازش اینترنت رو گرفتم و خوش مشرب ترین بچه اون خونه همین پسر بود و بیشتر وقتش رو صرف بازی با دوستانش در اینترنت میکرد و وقت سر خاروندن نداشت، برای شرکتها برنامه نویسی میکرد و وقتی خونه بود یه بند پشت کامپیوتر و با کسی حرفی نمیزد و اگه زمانی از اتاقش بیرون میومد ، میشد از چشماش فهمید که شب قبل رو خوب نخوابیده و تا بعداظهر رو خواب بوده….
در کل بچه های آرومی بودند و صدایی از کسی در نمیومد و خیلی ساکت بود ، زیاد از حد ساکت بودند و خیلی از مواقع احساس میکردم که به احتمال زیاد افسرده یا ناراحتی روحی خاصی دارند…
از اونجایی که میدونستم تو استرالیا ، مراکزی مثل sex club و prostitute وجود داره و مردم برای تفریح و پر کردن اوقات فراغت و رفع حاجت، به این مکانها میرند و عامل پخش بسیاری از بیماریهای خطرناکی مثل ایدز و هپاتیت و امراضی که از طریق دهان منتشر میشه هستند، احساس میکردم که از شدت کثیفی بهتره دست به چیزی نزنم تا مبادا دچار بیماری یا مرضی نشم و به شدت مراقبم …
از طرفی تو آشپزخونه رو اجاق و تمام وسایل گرد و خاک نشسته بود و اجاق گاز اینقدر کثیف بود که به سختی میشد تمیزش کرد و یکبار تونستم اینکار رو کنم ولی فایده نداشت چون دیگران اصلا رعایت نمیکردند، ….
اینترنت هم که یکی از هم خونه ها یه اینترنت نیمه پرسرعت داشت که صاحبخونه گفت به من ربطی نداره و اینترنت مال من نیست اگه خودش دوست داشته باشه بخواد باهات قسمت (Share) میکنه و خوشبختانه استقبال کرد و صاحب اینترنت هم شدم …
باید برای خودم شماره مالیاتی میگرفتم که بازهم آقا فرشید از سیدنی بهم گفته بود که میشه تو سایت http://www.ato.gov.au/individuals/content.asp?doc=/content/38760.htm شماره کد مالیاتی رو ثبت نام کرد و برای اینکار هم حتما باید ساکن استرالیا باشید ، چون این یه سایت هوشمنده که شماره IP کامپیوتر شما رو برداشته و از اون شماره موقعیت جغرافیایی شما رو مشخص میکنه که از کجای دنیا وصل شدید و فقط برای کابران مقیم استرالیا فعال میشه ، و حتما باید آدرس داخل کشور استرالیا داشته باشید تا بعدا که براتون کد مالیاتی تون رو پست میکنند ، بتونید کد مالیاتی خودتون رو داشته باشید …
حالا باید دنبال کار میگشتم ، از اونجایی که دوستی که تو سیدنی داشتم قبلا برام توضیح داده بود سایتهای www.seek.com.au & www.mycareer.com.au رو میشناختم و باهاشون آشنا بودم ، مساله مهم این بود که من نمیدونستم که چقدر رزومه در پیدا کردن کار موثره و بهتر بود قبلا تو ایران رزومه ام رو آماده میکردم که مشکلی نداشته باشم ، چون اینجا اگر کمک دوست بسیار گرانقدرم آقا میثم از امریکا نبود ، معلوم نبود این کار رزومه من به کجا بکشه ، بعد از اینکه رزومه اتون حاضر شد ، کار اصلی که پیدا کردن کاره شروع میشه ،….
تقریبا تمام آگهی های شغلی در استرالیا در همین دو تاسایت قرار میگیره و همشهری استرالیا همین دوتا سایته ، باید توجه میکردم که موقع جستجو در ایالت خودم به دنبال کار مرتبط با تخصصی که بیشتر بهش آشنایی داشتم میگشتم و در این میان کاریابی ها نقش اساسی ایفا میکنند، چرا که شرکتها ترجیح میدن به جای استخدام مستقیم از استخدام پیمانی استفاده کنند که هم مطمئن تر و هم اینکه خودشون مستقیم درگیر کارهای جنبی نکنند(لیست کاریابی ها در سایتهای بالا موجوده )…
بعد از اینکه رزومه ام رو ارسال میکردم هیچ جوابی دریافت نمیکردم ، این قضیه یک ماهی طول کشید تا فهمیدم رزومه ای که دارم به درد لای جرز دیوار هم نمیخوره ، این مطلب رو دوست گرامی ما آقا میثم تو امریکا گفت و منو از مهلکه نجات داد و تو دوهفته رزومه جدید رو تکمیل کردیم و تو هفته اولی که رزومه جدیدم رو فرستادم ، کلی تماس تلفنی داشتم که نمیدونستم کدومش رو جواب بدم و برای مصاحبه وقت کم میاوردم …
یک هفته از ارسال رزومه جدیدم به شرکتها میگذشت که کلی تماس تلفنی داشتم و مجبور شدم از سیستم پیامگیر موبایلم استفاده کنم و هر کس که زنگ میزد ، یه پیغام کوتاه تلفنی میذاشت و بعدا باهاشون تماس میگرفتم …
با سه تا از شرکتها قرار ملاقات گذاشتم و هرسه تا ابراز علاقه کردند و گفتند که حاضر به استخدامم هستند که قرار شد بعد از 2 روز تعطیلی باهام تماس بگیرند ، تا اینکه اولین شرکتی که بهم زنگ زد و بعدش قرارداد استخدام روبرام ایمیل کرد ، روز یکشنبه بود و منم واقعا تو بد شرایطی بودم و اصلا نمیخواستم ریسک کنم، برای همین هم با سرعت همون روز قرارداد رو تایید کردم ، که ایمیل رو گرفتم و قرار شد از روز دوشنبه در یه شرکت بزرگ بین المللی بود و بعد از گذروندن 3 تا مصاحبه و یک هفته کار آزمایشی شروع به کار کنم که اصلا شرکت رو نمیشناختم …
بعد از استخدام در شرکت هم روز بعد شرکتهای دیگه باهام تماس گرفتند و پیشنهادهایی میدادند که سرم سوت میکشید و گفتم چرا با سرعت تصمیم گرفتم ای کاش کمی بیشتر صبر میکردم ولی جایی برای ریسک کردن نبود و به شرکتهای دیگه گفتم که استخدام شدم و بعد از اونم بازهم کلی تماس تلفنی داشتم که دیگه نمیتونستم به همه جواب بدم ….
کار کردن در استرالیا در شرکتهای مختلف قوانین خودش رو داره ،ولی قوانینی در محیطهای کار استرالیا از طرف AWA(Australia Workplace Authority) وضع شده که با مروری به اونها به حقوق کارمند و کارفرما پی میبریم که از هر دو طرف حمایت میکنه:
مثل اینکه کارفرما حق نداره به خاطر رنگ ، نژاد ، قومیت ، مذهب ، آداب و رسوم ، لباس یا هر مسئله شخصی فردی رو مورد اهانت یا تحقیر یا توبیخ یا مجبور به کار بیش از اندازه یا خارج از توان یا تخصص فرد یا حقوق کم کنه و این مسائل به راحتی از طرق قضایی و دادگاهها قابل پیگیریه …
ولی کی به این حرفها توجه میکنه ، تو محیط کار ، اینقدر نژاد پرستی و عدم همکاری و غیره وغیره و غیره هست که آدم باورش نمیشه ، ولی اگر شما احساس میکنید که داره حقتون ضایع میشه خیلی راحت میتونید با اداره کار استرالیا تماس بگیرید و شکایت کنید و مطمئن باشید که بهش رسیدگی میشه…
خلاصه ، روز اول کاری وارد شرکت شدم و سرپرست کارگاه منو به بقیه همکاران معرفی کرد و در اولین برخورد در جمع همکاران ، گفت که این همکار جدید ماست و اسمش مهیار ست و از ایران اومده و از این به بعد باشما کار میکنه و در همون برخورد اول هم به شوخی جدی جدی تیکه ها رو شروع کردن که همون کشوری که بمب اتمی میسازه و تروریست پرورش میده ، منم که اصلا انتظار همچین برخوردی رو نداشتم ، حسابی جا خورده بودم و نمیدوستم چی بگم ، لبخندی زدم و ساکت موندم …
در مورد ایمنی در کار هم بسیاری از شرکتها از کارمندان میخوان که لباسهایی بارنگهای جیغ بپوشند (Safety Vest) تا به راحتی در محیط کار دیده بشن و حتما از کفشهای ایمنی (Safety Boots) استفاده کنند تا سانحه خاصی پیش نیاد که هزینه های درمان به شدت در این کشور بالاست و برای همین هم کسانی که با ویزا در این کشور حضور دارند باید حتما خودشون رو بیمه درمانی کنند که تا 75% هزینه های درمانی رو شامل میشه و دندانپزشکی جزو بیمه به حساب نمیاد و اگر کسی بخواد باید بیمه جداگانه برای اون بگیره…
در همین مواقع که دنبال کار میگشتم دنبال ایرانی ها هم بودم که باهاشون ارتباط برقرار کنم ، بالاخره در کشور استرالیا که همه جور آدمی پیدا میشه و گفتم شاید هم تیپ و شکل و شمایل من هم باشه ….
در همون مواقع بود که با یه دانشجوی ایرانیه خوب و سر به زیر دیگه تو یکی دیگه از دانشگاههای ملبورن آشنا شدم و با آقا ن. که بچه خیلی خوبی بود قرار گذاشتیم که یه جایی همدیگه رو ببینیم و خلاصه یه روز بعد از کار پاشدم رفتم دانشگاهشون و دیدمش و بعدا فهمیدم که آقا ن. بهایی بود و چون یه کمی اختلاف سلیقه پیدا کردیم که منجر به جر و بحث کوتاهی شد و بعدا از
۱۳۸٦
دل همدیگه درآوردیم و کم کم هم دیگه قضیه به خوبی و خوشی فراموش شد و خیلی وقته که ازش خبری ندارم و امیدوارم هر جا هست موفق و شاد باشه …
تو محله ای که زندگی میکردم یه فرش فروشی بود که نوشته بود Persian Rug ، همیشه وقتی از قطار پیاده میشدم تابلو این مغازه رو میدیدم، چون بیشتر مواقع سعی میکردم باقی مسیر رو پیاده برم سمت خونه برم ، چون فرق زیادی نمیکرد که منتظر قطار بعدی بمونم که به سمت خونه میره یا پیاده راه بیافتم و برم و سوار ترم (Tram) بشم ، کلا تفاوتش 20 دقیقه بود ولی به پیاده رویش میارزید ، چون تو چند دوماهی که رسیده بودم فقط خورده بودم و خوابیده بودم ….
خلاصه که یه روز به خودم جرات دادم و رفتم داخل ، چون با برخوردی که قبلا از ایرانیهای دیگه دیده بودم کمی دلسرد شده بودم که نکنه همه مثل هم باشند، رفتم تو و چهره صاحب مغازه رو که دیدم کاملا ایرانی بود گفتم سلام ، دیدم به انگلیسی جواب داد که چیکار میتونم براتون انجام بدم ، منم گفتم شما ایرانی هستید ؟ و اونم کانال رو عوض کرد و اومد رو خط فارسی زبان ، مرد خوبی بود و آدرس گروه ایرانی های مسلمون ملبورن رو بهم داد که ماهی یکبار جلسه برگزار میکنند و همدیگه رو میبینند، ….
خیلی خوشحال شده بودم که بالاخره یه گروه ایرانی پیدا کردم که اهل هیچ برنامه خاصی نیستند و به قول خودمونی آدمهای افتاده و محجوبی (Down to earth) هستند…
روز اولی که میخواست برم به ملاقات این گروه جدید ایرانی اینقدر خوشحال بودم که حد نداشت ، گفتم بالاخره بعد از 3 ماه میتونم دوباره دوستان جدیدی پیدا کنم و …..
جلسه دوم شد و در مورد مسائل دینی صحبت میشد در جلسات و تقریبا کسل کننده بود و کسانی هم که تو جلسات بودند همه خانواده دار و فکر کنم تنها مجرد مجموعه من بودم ، خلاصه که آخر جلسه شماره تلفن یکی دوتا از ایرانیها رو گرفتم که باهم در تماس باشیم ، آخر یکی از هفته ها با یکی از شماره ها تماس گرفتم که شماره یکی دیگه از دوستان رو بگیرم ، چشمتون روز بد نبینه که وقتی زنگ زدم و گفتم سلام یه نفر پشت خط تلفن جواب سلام با عصبانیت گفت شما؟ فکر کنم اون موقعها خیلی حساس شده بودم با کوچکترین تشری اعصابم بهم میریخت ، چون خیلی تحت فشار روحی هم تو خونه هم تو محل کار بودم که دست از سرم برنمیداشت و همه اش با خودم کلنجار میرفتم ،….
بالاخره که خودم رو معرفی کردم و گفت خوب فرمایش (با عصبانیت) گفتم شماره آقا م. رو میخواستم چون شماره اش رو گم کردم ، گفت من اصلا این آقا رو نمیشناسم و گوشی رو قطع کرد…
اصلا برام جا نیافتاد که وقتی شماره تلفن میدادن بهم نگفته بودن که قراره اینطوری باهام حرف بزنن ، من به روی خودم نیاوردم و دیگه از هر چی ایرانی و ایرانی زاده مقیم استرالیا حالم بهم میخورد و یه ایمیل به مدیر گروه زدم و عذرخواهی کردم که به دلیل مسافت دور برگزاری جلسات (که واقعا هم دور بود، ولی دلیل اصلی نبود) نمیتونم در جلسات شرکت کنم و امیدوارم همیشه موفق و شاد و پیروز باشید و دیگه به هیچ ایمیلی از اون گروه هم جواب ندادم که نکنه دوباره گرفتار ایرانی جماعت بشم …
خلاصه اینم از ایرانیهای مقیم ملبورن ، که برای همدیگه گل سنگ هستند و فکر میکنند که جای همدیگه رو اشغال کردند در حالیکه استرالی کشوری پهناوره که 9 برابر از ایران عزیزمون بزرگتره ولی بازهم جا برای ایرانی جماعت کمه و به قول سعدی علیه الرحمة که میگه: « دو پادشاه در یک اقلیم نگنجند» …
برگردیم به محیط کار که همچنان دست از یاوه گویی در مورد من برنمیداشتند و به هر بهانه ای و در هر فرصتی شروع به صحبت در موردم میکردند که فلانی دوست دختر نداره و سیگار نمیکشه و الکل هم مصرف نمیکنه ، پاش تا به حال به Prostitute نرسیده ومشکل روحی روانی داره و یا شاید و باید هم همجنس باز باشه ، اینقدر این حرفها تو مغزم میپیچید که خیلی از مواقع درست نمیتونستم تمرکز کنم که دارم چیکار میکنم و همه اش حواسم به این بود که پشت سرم چه حرفهایی رد وبدل میشه و حرفهاشون تمام مدت تو مغزم میپیچید و مثل پتک میخورد تو سرم که فلانی ال و فلانی بِله و بعضی وقتها از شدت ناراحتی خندم میگرفت و بیشتر اوقات که از سرکار برمیگشتم خونه اول حسابی گریه میکردم که چرا خونواده و زندگی و دوستان و کار و همه چیزم رو ول کردم و اومدم تو این خراب شده که از این حرفها بشنوم !!! ….
چهار ماه شده بود که تو شرکت کار میکردم و تو خونه هم که میرسیدم فقط وقت میکردم یه غذایی چیزی درست کنم و یه استراحت کوچیکی کنم و چون غذاهایی که اینجا در فروشگاهها عرضه میشه برای ما مسلمونا حرومه و خیلی از محصولات هست که نمیشه مصرف کرد ،مثل گوشت و مرغ و محصولاتی که با ژلاتین درست شده (خیلی از بیسکویتها و ماست و خامه و کیک و شیرینی و….) البته خوشبختانه خیلی از محصولات هم هست که بدون ژلاتین درست میشه از لبنیات و شیرینی جات ، ….
به هر حال که گوشت و مرغ رو از گوشت فروشی های حلال تو محله مسلمونهای ملبورن (Brunswick) میخرم و وقتی لبنیات جدید یا میخوام بیسکویت جدیدی رو بخرم اول روی جلدش رو میخونم ببینم توش چی اضافه کردن و اگه بدون ژلاتین بود میخرم، بعضی ها هم که ژلاتین گیاهی دارند رو هم میتونم بخرم …
از صحنه هایی که تو شهر ملبورن خیلی به چشم میاد ، خانومهای مسلمونی هستند که حجابشون سرشونه ، خیلی عجیبه در کشوری که همه مردم به سمت مشروب خونه ها و قمارخونه ها راهی میشند، تو خیابون خانومهای محجبه ای رو میبینم که هیچ کس مجبورشون نکرده که لباس مناسب بپوشند ولی خودشون اینقدر با سلیقه هستند که نیازی به کسی ندارند که بالای سرشون با چماق بایسته و بگه که لباس مناسب بپوش یا قمار نکن یا عرق نخور…
یادمه یه روزی رفته بودم کنار رودخونه ملبورن (Yarra River) قدم بزنم
که
دیدم چند تا خانوم مسلمون دارند قدم میزنند و هیچ کس در این کشور حق نداره و جرات نمیکنه به کسی اهانت کنه یا دین و نژاد کسی رو مورد سوال قرار بده ، یه خانواده ایرانی رو دیدم که پدر خانواده
داشت به بچه هاش میگفت که نگاه کنید این احمق ها رو که روسری به سر کردند و براشون شکلک درآورد و به این گروه خانومهای مسلمون خندیدند و مسخره کردند ولی چقدر جالب و قشنگ بود که اون خانومها اینقدر به خودشون اعتماد به نفس داشتند که هیچی نگفتند و اصلا انگار نه انگار که این مرد تو خیابون چقدر زشت باهاشون رفتار کرده ، به راحتی از کنارش گذشتند و حرص اون مرد که مسخرشون میکرد دراومده بود که چرا اینا ناراحت نشدند و سنگ روی یخ شد …
آخر ماه ژوئن(End of June) هر سال پایان سال مالی در استرالیاست و تمام افراد بالای 18 سال که دارای کد مالیاتی هستند باید فرم اظهارنامه مالیاتیشون رو برای اداره مالیات ATO (Australia Taxation Office) بفرستند و فرم برگشت مالیاتی (Tax Return) رو پر کنند که این کار رو میشه به صورت آنلاین در خود سایت انجام داد و هم میشه دفترچه و فرم Tax Pack رو از باجه های پستی به صورت کاملا مجانی دریافت کرد و فرم رو پر کرد و بدین وسیله دولت مقداری از مالیات پرداخت شده توسط که فرد مالیات دهنده رو که مالیاتش بر حسب درآمد تعیین شده بازپرداخت میکنه که مقدارش خیلی ناچیزه و بستگی به هزینه هایی داره که مالیات شامل اونها نمیشه (مثل هزینه لباس فرم کار ، کفش کار ، هزینه اتوشویی لباسهای کار و …) و البته منم که درآمدی که داشتم به دلیل اینکه زیر 10 هزار دلار بود شامل مالیات نشدم و دولت تمام مالیاتی رو که در چند ماه گذشته پرداخت کرده بودم بهم برگردوند که مقدار قابل توجهی بود ….
مالیات در استرالیا بر حسب درآمد تعیین میشه و میزان مالیاتی که پرداخت میکنید بر اساس درآمد سالانه شما محاسبه و از حقوق شما کسر میشه ، یعنی کسانی که درآمد بالاتری داشته باشند مالیات بیشتری پرداخت میکننند و سقف پرداخت مالیات حتی به 50% از حقوق افراد هم میرسه و برای عده ای هم که درآمد زیر 10 هزار دلار در سال داشته باشند مقدارش 0% تعیین شده…
از زمانی که وارد استرالیا شدم اواسط ماه مارچ تا اواسط ماه دسامبر(یعنی آخر اسفند تا اواخر آذرماه) اکثر روزها هوا خیلی خنک بود و شبها سرد و اکثر روزها هوا ابری و بارونی ، چون همونطور که میدونید اینجا آب و هوا کاملا با نیمکره شمالی فرق داره و تابستون نیمکره شمالی که ایران درش قرارداره میشه زمستون استرالیا و هوای اینجا به سرمای زمستونه ایران نمیرسه و از برف و بوران تهران یا شبهای یخی خبری نیست ، ولی باد سردی در طول روز میوزه که هوای سرد رو در شهر میگردونه ، آب و هوای ملبورن بیشتر وقتها بادی و پراز لکه های ابر تو آسمون برای همین هم تو شهر که وارد بشید اثری از دودمان ماشینها نیست و هوای تقریبا تمیزی استنشاق میکنید و از سیاهی دود و دم شهر سیاه و ذغالی نمیشید…
نکته ای که اینجا خیلی زیاده و من هم بهش اصلا توجه نکردم، توجه کردم ولی اهمیت ندادم ، سرطان پوسته ، که با کمی قدم زدن در زیر آفتابی که بدون عبور از لایه ازن برای ما اشعه های مضر خورشید رو به همراه میاره میشه دچار این بیماری شد و خیلی بین مردم شیوع فراون داره و به مردم هشدار داده میشه که از کرمهای ضد آفتاب استفاده کنید ولی زیاد هم تو بوق و کرنا نمیکنند که نکنه سیل عظیم توریست به استرالیا کم بشه و به اقتصاد کشور صدمه بزنه ….
چون همونطور که میدونید ، استرالیا با داشتن سواحل بسیار زیبا دارای خیل عظیمی از توریستهایی یه که از سراسر دنیا به این کشور میان تا به سواحل برن و حموم آفتاب بگیرن و برزنه بشن…
در مورد فصلها هم که فصلهای سرد نیمکره شمالی میشه فصلهای گرم و شرجی نیمکره جنوبی و استرالیا هم که در نیمکره جنوبی کره زمین قرارداره در زمستون نیمکره شمالی در تابستون خودش قرار میگیره و علت سرد و گرم شدن نیمکره جنوبی هم تنها زاویه تابش خورشید به زمینه و برعکس نیمکره شمالی که علت گرمایش و سرمایش اون قرار گیری زمین در نزدیکترین فاصله به خورشیده ، ولی در ماههایی که فاصله خورشید و زمین از هم زیاده به نظر باید دمای هوا در نیمکره شمالی و جنوبی تقریبا یکسان باشه ، ولی اینطور نیست، برای همین هم در استرالیا دمای هوا در شب بشدت با روز متفاوته و تفاوت دما در شب و روز به دلیل نبودن خورشید به 20 درجه هم میرسه ، یعنی روزی که دمای هوا 40 درجه بوده در شب به 20 یا 18 درجه میرسه…
برگریدیم به شرکت و کار، در پنجمین ماهی بود که تو شرکت کار میکردم و فشار روحی شدیدی رو تحمل میکردم ، هم از طرف ایرانی ها که همه اش به خودم میگفتم چرا چنین رفتاری باهام داشتن ، مگه چیکار کرده بودم ، از طرف دیگه هم فشاری بود که همکاران محترم تو شرکت سعی میکردن بهم بیارن ، بعضی هم قصد خیرخواهی داشتند و میخواستند کمک کنند و نمک رو زخم میپاشیدن و اوضاع هر لحظه بدتر میشد، تا اینکه دیگه کارم به جایی رسیده بود که تو شرکت بغضم رو میخوردم و هر لحظه ممکن بود از شدت ناراحتی بترکتم،…
تو خونه ای هم که زندگی میکردم ، هم خونه ها آدمهای نژادپرستی بودن یا نیازی به دوستی نداشتند ، اصلا باهم دیگه هم حرف نمیزدند و هر کس میرفت تو اتاقش و در رو روی خودش میبست و به هیچ عنوان با هم دیگه حرفی نمیزدند، فقط دوستانم تو ایران و خانواده ام بودند که باهاشون کمی صحبت میکردم و اصلا از وضیعت افتضاح حرفی نمیزدم که نکنه نگران بشن ، ناسلامتی عروسی خواهرم نزدیک بود و در تکاپو و تدارک مراسم عروسی بودن ،…
خلاصه که فشار روحی غربت و تنهایی داشت ازم یه دیوونه تمام عیار میساخت، تا اینکه راههایی برای رهایی از این مخمصه پیدا کردم و آرامش نسبی روحی به دست آوردم و دیگه حرفهایی که دیگران بهم میزدند برام به اندازه ارزنی هم ارزش نداشت و فهمیدم که هیچ کس تو این دنیا کاره ای نیست …
دیگه پول و مال اینجا برام بی ارزش شد و تنها چیزی که اینجا هیچ ارزشی نداره پوله و اوایل که اومده بودم فکر میکردم باید تا میتونم پس انداز کنم تا وقتی برگشتم ایران بتونم برای خودم حداقل سرمایه ای به دست بیارم، ولی اینقدر مخارج زندگی اینجا بالاست که چیز زیادی نمیشه پس انداز کرد و بهتر دیدم که به جای اینکه اینقدر مراقب مقدار موجودی باشم ، به سلامتی روحی و جسمیم بیشتر توجه کنم…
زبان انگلیسیم تو سه ماه اولی که تو شرکت کار میکردم کلی تغییر کرد و بهتر شد و یکی دوتا از همکارها بودند که واقعا از هیچ کمکی در زمینه زبان
تا تونستند اصطلاحات و کلمات استرالیایی رو بهم یاد دادند و تا میتونستند هم مسخره میکردند و به هرحال هرچیزی قیمتی داره و باید بهای هرچیزی رو پرداخت کرد…
با گواهینامه ای که از ایران به خیال خودم بین المللی کرده بودم تو همون ماه اول رفتم اداره راهنمایی و رانندگی ویکتوریا VicRoads و در مورد گواهینامه پرس و جو کردم که گفتند هیچ ارزشی نداره و اگر بخوای میتونی برای امتحان گواهینامه ثبت نام کنی ، منم ثبت نام کردم و برای اینکار هم گواهینامه رانندگی ایران رو که داشتم برای ترجمه به یکی از ادارات ترجمه دادم که حدود 60 دلار برام آب خورد و 3 روز بعد ترجمه اش حاضر شد…
ترجمه اون رو به Vic roads دادم و ثبتش کردند و گفتند که میتونی با این گواهینامه به مدت 3ماه رانندگی کنی ، ولی من که امتحان آیین نامه رو یک ماه بعد داشتم و قبول شدم دیگه محدودیت سه ماه از روی گواهینامه ام برداشته شد و به دلیل اینکه بیشتر از 4 سال در ایران سابقه رانندگی داشتم ، نیازی به برچسب (Learner)Lیا P(probation) نداشتم…
کسانی که برای بار اول گواهینامه دریافت میکنند بهشون یه برچسب L داده میشه که باید حتما به شیشه عقب و جلوی خودرو خودشون بچسبونند تا دیگران بفهمند که اینها رانندگان تازه کار هستند و در هنگام رانندگی حتما یک نفر که دارای گواهینامه کامل هست باید کنار دستشون بشینه و بعد از یک سال علامتشون از L به P تغییر میکنه و تا دو سال دیگه باید با علامت P رانندگی کنند و بعد از این مجموعا سه سال صاحب گواهینامه کامل (Full-License) میشند، …
خلاصه که بهم گفتند که الان Full-License هستی و فقط باید امتحان تو شهری رو هم بدی که برات گواهینامه استرالیایی صادر بشه و این امتحان تو شهری ما هم داستانی داره که خالی از لطف نیست …
از وقتی فهمیدم (دوماه بعد از ورودم به استرالیا) که میتونم با ترجمه گواهینامه ام رانندگی کنم ، شروع کردم به کرایه کردن ماشین و تا الان بیش از 4000 کیلومتر در جاده ها و خیابانهای و بیابانهای ایالت ویکتوریا رانندگی کرده ام و بهترین تفریحم تو استرالیا این بود که برم ماشین کرایه کنم و از شهر برم بیرون…
اوایلش جاهای زیادی رو نمیشناختم و اصلا از شهر خارج نمیشدم و با توجه به اینکه کرایه یه ماشین کوچیک حدود روزی 45 دلار (با بیمه نامه و عوارض جاده ای) آب میخوره در حالی که یه ماشین فورویل درایو 4WD یه چیزی حدود روزی 80 دلار هزینه برمیداره که باید کلی هم پول بنزین براش میپرداختم سعی میکردم کمتر ماشین کرایه کنم و هر ماهی یکبار بیشتر اجاره نکنم…
برای امتحان تو شهری هم دوبار ماشین کرایه کردم که یکبار پنج دقیقه دیر رسیدم و ممتحن (Examiner) گفت چون دیر کردی باید تاریخ امتحان رو عوض کنی و منم که یه 4WD کرایه کرده بودم و ماشین محشری بود و از شرکت هم یه روز کامل مرخصی گرفته بودم ، فرمون ماشین رو چرخوندم و رفتم جیلانگ (Geelong) و جاتون خالی که واقعا جای خیلی قشنگی بود و این اولین باری بود که اینقدر از شهر دور میشدم و یه نقشه کامل شهر (Melway) رو خریدم که اسم تمام حتی کوچکترین انشعابات رو هم نوشته و خیلی کاربردیه و این نقشه ها برای تمام ایالتهای استرالیا موجوده و برای سیدنی هم Sydway رو میشه تهیه کرد …
دفعه بعدی که ماشین رو کرایه کرده بودم یه روز قبل از امتحان یه ماشین سوبارو (Subaru) کرایه کردم که اونم واقعا ماشین خوبی بود و سر موقع رسیدم ، اینبار ممتحن خیلی ازم معذرت خواهی کرد که ببخشید چون نمیتونم کیلومتر ماشین شما رو از صندلی کنار راننده ببینم نمیتونم با این ماشین ازت امتحان بگیرم و باید تاریخ امتحان رو عوض کنی و منم اینبار که ماشین رو برای یک هفته کرایه کرده بودم ، رفتم Philip Island جایی که پنگوئن ها از آب بیرون میان و تو ساحل رژه میرند و برای همین هم به اون منطقه میگن Penguin Parade ، عکاسی از پنگوئن ها ممنوع بود، ولی میشد بلیط خرید و رفت و بعد از غروب آفتاب که پنگوئن ها از آب بیرون میان رژه رفتنشون رو که خیلی بانمک و با نظم بود رو تو ساحل تماشا کرد…
به دفعات تو استرالیا ماشین کرایه کردم و رفتم مناطق مختلف تا شعاع 500 کیلومتری شهر رو دیدم – سواحل زیبای Golden beach, Inverloch beach, Geelong و مناطق جنگلی Wood Point ، جزایر Philip Island و French Island ، جاده بسیار زیبای Great Ocean Road و مناظر دیدنی ای که در مسیر رفت و آمد به این مناطق وجود داره و سرسبزی و خرمی دشتها و کشتزارهای اطراف این مناطق واقعا دیدنیه، مخصوصا اگه ماشین خوبی داشته باشید و از بزرگراهها خارج و وارد جاده های فرعی بشید که مناظر خیلی جالبی رو میبینید که فقط روی پوسترها و مجلات دیده میشه…
متاسفانه با ماشینهای کرایه که از یکی از شرکتهای اتومبیل کرایه مثل Europe Car یا Budget ماشین کرایه میکنم که بهترین مراکز کرایه اتومبیل هستند (البته در جاهایی مثل Rent a Bomb هم میشه ماشین خیلی ارزون کرایه کرد که اگر وسط راه بمونید هیچ ضمانتی وجود نداره و ماشینها در شرایط جالبی نیستند) نمیشه از ایالت ویکتوریا خارج شد و محدوده استفاده از وسیله در داخل ایالت بدون محدودیت کلیومتره ، یعنی در مدت زمانی که ماشین رو کرایه میکنم ، هیچ محدودیتی برای کیلومتر ماشین وجود نداره ، و آخرین بار هم که یه 4WD کرایه کرده بودم و باهاش حدود 1200 کیلومتر رفتم و هیچ مشکلی هم پیش نیومد و ماشین محشری بود (Toyota Rav4 2006) که کلا 10 هزار کیلومتر راه رفته بود و تقریبا نو بود…
رانندگی در استرالیا با رانندگی ایران یه کمی فرق میکنه ، بیشتر اتومبیلهای موجود دنده اتوماتیک دارند و تمام خودروها از راست به چپ رانندگی میکنند ، برعکس ایران و امریکا که رانندگی از چپ به راسته و فرمون ماشین طرف مخالف ماشینهای ایران قرار میگیره…
منم که عادت به ماشینهای ایرانی داشتم ، اولش یه کمی برام سخت بود و بار اولی که ماشین گرفتم تا درخونه رو درست رانندگی کردم و بعدش که از در خونه راه افتادم ، دیدم همه دارن برعکس میان و خیلی تعجب کردم و زدم رو ترمز و همه شروع کردن بوق زدن و من تازه یادم افتاد که چه اشتباهی کردم و رفتم تو لاین مخالف ، ولی خوب بعدش دیگه عادت کردم و هیچ وقت همچین اشتباهی رو تکرار نکردم….
سرعت مجاز رانندگی در مناطق مسکونی حداکثر 50 کیلومتر، درخیابونها حداکثر 60 کیلومتر ، در بزرگراهها حداکثر 80 ، در آزادراهها حداکثر 100 و در جاده های بین شهری 110 کیلومتره و درنزدیکی مدارس که بچه ها رفت و آمد زیادی دارند و بار(Bar) و پاب (Pub) که محلهای فروش مشروبات الکی هستند و افراد مست و کم هوش عبور و مرور میکنند حداکثر سرعت مجاز 40 کیلومتره و تفاوت سرعت بین خطوط خیابونها و جاده ها و راهها و آزادراهها وجود نداره و یعنی مثل ایران نیست که لاینی با سرعت بالا و لاینی با سرعت پایین باشه و همه با حداکثر سرعت در بین تمام خطوط رانندگی میکنند و سبقت از سمت راست انجام میشه …
در هنگام رانندگی باید خیلی احتیاط کرد ، چون بسیاری از مردم مست هستند و خیلی از رانندگان هم در حالت مستی رانندگی میکنند ، که باعث اکثر تصادفات در استرالیا هستند و پلیس هم در اواخر هفته رانندگان رو بررسی میکنه که میزان الکل مصرف شده اشون چقدره و از مزایای گواهینامه کامل (Full-License) بودن اینه که صاحبان این مدارک میتونند الکل بیشتری مصرف کنند و رانندگی کنند، ….
چند روز قبل هم خبری پخش شد که یک راننده الکلی که کنترل خودروش رو از دست داده بود، وارد پیاده رو شده و یه خانوم رو زیر گرفته و کشته و رانندگان بسیار بی احتیاطی در اینجا وجود داره، برای همین موارد بیشتر سعی میکنم برای عبور از خیابون از چراغ راهنمایی و رانندگی و محلهای خط کشی استفاده کنم که دچار حادثه های اینچنینی نشم …
از ماه چهارمی که در شرکت کار میکردم و میشد ششمین ماه ورودم به استرالیا، دیگه تقریبا مشکلی با لهجه اصیل استرالیایی نداشتم و به راحتی بحثهای رادیویی رو که همیشه بالای سرم روشن بود گوش میدادم و متوجه میشدم و میتونستم اخبار رو دنبال کنم که بشنوم کی با شیشه بطری سر کی کوبیده و یا سگ کدوم همسایه گم شده و تلاش ماموران آتش نشانی برای پایین آوردن گربه خانوم پامپل به کجا انجامیده ….
اخبار محلی (Local News) در رسانه های استرالیا نقش عمده ای داره و بسیاری از رسانه ها به این نکات میپردازند ، چون در حقیقت خبر خاص دیگه ای وجود نداره که در موردش صحبت کنند، مثل ایران نیست که هر روز یکی از ویزران استیضاح بشه یا منتظر لایحه ای از طرف مجالس باشیم تا کدوم سازمان منحل یا برپا بشه و قیمت خونه و ماشین و غیره و ذلک رو تحت تاثیر قرار بده و طوفانی در زندگی مردم به پا کنه….
اخبار شبکه رادیویی 3AW که دیگه داشت برام کسل کننده میشد ولی برنامه صبحگاهیش رو که آقای دارن هیچ (Daren Hitch) اجرا میکرد رو دوست داشتم، چون موضوعات جدی تری رو تو برنامه اش داشت، ولی بعدازظهرها که آقای ارنی سیگلی (Ernie Siegeley) برنامه اش شروع میشد، سعی میکردم موج رادیو رو روی امواج رادیویی دیگه مثل Triple j یا شبکه رادیویی ABC عوض کنم….
با اولین حقوقی که گرفتم یه سری وسایل برای خودم خریدم که بین اونها یه تلویزیون هم پیدا میشد و بیشتر مواقع خاموش بود و فقط آخر هفته ها که کمی وقت آزاد داشتم میرسیدم یه نگاهی به برنامه های شبکه های تلویزیونی بندازم ، شبکه Ten , Nine, Seven, ABC, SBS شبکه هایی هستند که با آنتن میتونستم اونها رو دریافت کنم و شبکه ABC کانال ملی استرالیاست و بیشتر برنامه های مستند و اخبار کامل و تفاسیر سیاسی ازش پخش میشه و کانال Seven هم شبکه ورزشه و بیشتر برنامه های ورزشی و تمام شبکه ها هم صبح ها برنامه صبحگاهی دارند و صبحها میتونم از این قبیل برنامه ها رو هم تماشا کنم…
عمده مشکل افرادی که وارد خاک استرالیا میشن ، مشکل زبانه ، منم از این قاعده مستثنی نشدم و استرالیایی ها که صحبت میکردند برام مثل این بود که یکی داره میگه :« وارو یونین هچی مدرهتی تیبا ینتیساب لابسینب یایب» و عملا هیچی نمیفهمیدم و باید ازشون میخواستم که لطفا آهسته تر صحبت کنید و بعد از بین جمله ای که گفته میشد میتونستم کلماتی کلیدی گیر بیارم و منظورشون رو دست و پا شیکسته متوجه بشم و بزرگترین مشکل هم همین مساله زبان بود…
روابط اجتماعی بین مردم اینجا یه جور عجیب و غریبی و صمیمانه نیست ، بیشتر مردم رو که میبینم در حالت اغما و کما و بی حالی هستند و خیلی ها به شدت دچار روزمرگی شدند…
بیشتر همکارانم که صبحها به سر کار میومدند از سر درد صبحگاهی ناله میکردند و دلیلش رو که پرسیدم ، جواب دادند که چون الکل و مشروبات مصرف نمیکنی دلیلش رو نمیدونی و اگر مصرف میکردی میدونستی که چقدر سردرد صبح چیز بدیه و تا چه حدی آدم رو اذیت میکنه…
وقتی با این مردم صحبت میکنید ، نیازی به تشکر کردن و یا استفاده از الفاظ مودبانه ندارید، …
ما ایرانی ها که عادت داریم هرکس کاری انجام میده مدام تشکر کنیم(Thank you) ، یا مثلا اگر کار اشتباهی انجام میدیم بگیم ببخشید(Sorry) اینجا دچار مشکل میشیم…
اوایل برای هر چیزی تشکر میکردم و اگر اشتباه کوچیکی هم انجام میدادم عذرخواهی میکردم ، با مشکل مواجه شدم و مورد تمسخر قرار گرفتم، به هرحال تا کسی بخواد آداب و رسوم و فرهنگ کشوری رو یاد بگیره زمان میبره و من هم که کسی رو نداشتم که این چیزا رو بهم بگه …
در اینجا اگر کسی کار واقعا بزرگی برای دیگری انجام بده ، مثلا جونش رو نجات بده ، اونوقت ممکنه ازش تشکر کنند و برای اشتباهات کوچیک نیازی به معذرت خواهی نیست که میگن انسان تو سری خوریه و فقط در صورت انجام اشتباهی بزرگ بهتره که عذرخواهی کنیم…
وقتی از دیگران تشکر میکردم (Thank you) انتظار شنیدن جواب قابل شما رو نداره (Your welcome) میشدم که میشنیدم: نگرانی نیست (no worries) همه اش به خودم میگفتم این یعنی چی ؟ آخه هیچ کجای به جز استرالیا از این اصطلاحات به کار نمیبرند و یا زمانی که همدیگه رو میبینند اصلا به هم سلام نمیکنند و یه دفعه میرن سر موضوع اصلی …
هر روز صبح که میرفتم شرکت با کسانی که کنار دستم کار میکردند سلام و علیکی میکردم ، تا اینکه یه روزی از روزها تو همون هفته های اول ، مسئول
¤ نوشته شده در ساعت ٥:٤۳ ب.ظ توسط مهیار
پنجشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٦
کارگاه بهم گفت ، که تو خونه کسی نیست که بهش صبح بخیر بگی که میای تو محل کار به همکارا سلام میکنی ؟؟؟ کاملا کیش و مات شده بودم و نمیدونستم چی جواب بدم و بهم گفت که خودش هر روز صبح به همسرش صبح بخیر میگه و تموم …
خلاصه که فرهنگ اینجا با اون چیزی که ما در ایران داریم خیلی متفاوته و در مورد روابط با سایرین یاد گرفتم که زیاد به همجنسان (یعنی آقایان) توجه نکنم و سعی به برقراری ارتباط به معنی سعی در برقراری ارتباط جنسی – عاطفی تلقی میشه و بعدا همجنس باز لقب میزنند و در شرکتی که کار میکردم این موضوع خیلی آزارم میداد و حسابی از این بابت چوبش رو خوردم…
تا به حال که افرادی رو که در استرالیا دیدم ، بیشتر در حالتهای بد اجتماعی و فرهنگی قرار داشتند و شرایط روحی و روانی مناسبی ندارند ، چون بنیاد خانواده ها خیلی سست و بی اساسه و در اصل خانواده معنی درست و جامعی مثل کشور ایران نداره ….
ما ایرانی ها در خانواده به دنیا میایم ، با خانواده و در کنار پدر و مادر رشد میکنیم و دوستان زیادی در اجتماع پیدا میکنیم ، وقتی از خانواده جدا میشیم که خودمون مستقل شدیم و میخوایم یه خانواده جدید تشکیل بدیم و دوباره در اون خانواده صاحب فرزند میشیم و دوران پیری رو هم در کنار اعضا خانواده میگذرونیم و آخر سر هم در جمع خانواده از دنیا میریم….
اما مردم در جوامع غربی ، به صورت تولدهای ناخواسته ای که در اثر سکسهای بدون ازدواج یا روابط زناشویی ثبت نشده (Relationship) یا عشقهای پنهانی مرد خانواده با زنهای دیگه به دنیا میان و در اون خانواده ها که دارای مسائل و مشکلاتی از قبیل نبود والدین و با وضع نابسامان روابط خانوادگی و بسیاری موارد الکلی بودن والدین و دیدن صحنه های نامناسب اجتماعی و بسیاری موارد دیگه، رشد میکنند و بسیاری قبل از سن 18 سالگی از این خانواده ها جدا میشن و برای خودشون زندگی مستقل مجردیه بریز و بپاش و کثیفی تشکیل میدن و همه جور کاری میکنند و اگر احیانا به جرگه همجنسبازان و سایر گروههای دیگه در نیان و تصمیم به ازدواج بگیرند، دوباره وارد روابط زناشویی معمولی میشن و بعد از ازدواج هم مردها دوستان دختر و خانومها دوستان پسر میگیرند و معنی دوست پسر و دختر هم در اینجا فراتر از داشتن سکس باهم نمیره و حاصل این زندگی فرزندانی میشه که پدر و مادر رو در جوانی ترک میکنند و اگر این والدین از همدیگه جدا نشن که خیلی به ندرت زن و شوهری تا پایان باهم زندگی میکنند، باید بقیه عمرشون رو در تنهایی و بدون دیدن فرزندان سپری کنند…
تفریح مردم رفتن به کلوبهای شبانه (Night Club) ، کازینو (Casino) ، بار (Bar)، پاب (Pub) ، کمپینگ (Camping) و پیک نیک (Picnic) و کباب پختن (Barbeque) و مصرف مقدار متنابهی مشروبات الکلی و هدر دادن مقدار زیادی پول و تلف کردن زمانه …
اگر در اواخر هفته داخل شهر قدمی بزنید با دیدن ادرار کردن و بعضا مدفوع کردن عده ای در معابر عمومی و خیابانها مواجه میشید و بهتره مراقب زیر پاتون باشید که احیانا روی چیزی نره…
وقتی تو خیابونهای شهر تو شب راه میرم و قدم میزنم و بدترین موقع اواخر هفته است که از شدت بوی گند ادرار به راحتی نمیشه نفس کشید و باید خیلی مراقب سلامتیم باشم و از طرفی هم که افراد مست و نیمه هوشیار افراد خطرناکی هم در بین این مردم مست، هستند، که ممکنه دست به هر کاری بزنند (چون در حالت نیمه هوشیاری به سر میبرند و در برخورد با این افراد باید خیلی مراقب بود) و در محله هایی که میزان تجمع مردم کمتره ممکنه دچار دردسرهایی بشید که بهتره پا به جاهای خلوت شهر نذارید…
در کل زندگی بیشتر مردم استرالیا به اینجا ختم میشه که: کار، بار ، قمار …
ملبورن دارای بزرگترین کازینوی دنیاست (Crown Casino) که مردم بسیاری از نقاط مختلف دنیا برای دیدن و قمار کردن به این کازینو میان تا پول خودشون رو که در طول هفته ها و شاید ماهها جمع کردن روی میز قمار بریزند…
خلاصه که مصرف مشروبات الکلی و مستی جزو فرهنگ این مردم به حساب میاد و اگر شما با این کار مخالفید یا اهلش نیستید، گروه بزرگ اجتماعی و فرهنگی استرالیا رو از دست داده اید…
لباسی که اکثر مردم به تن میکنند ، لباسهای عادیه و مثل ما نیستند که همیشه فرمال و رسمی سرکار حاضر بشن ، هرچی که دم دستشون برسه میپوشن و خانومها هم که تا بتونند تنگ و کوتاه میپوشن (مثل ایران) مگر اینکه جایی که کار میکنند مردم رو مجبور کنه که لباس مناسب به تن کنند و رسمی باشند و خیلی از شرکتها هم برای کارمندانشون سفارش یونیفرم میدن ،…
در ایالت ویکتوریا هیچ مشکلی برای 24 ساعته بودن مغازه ها و مشاغل وجود نداره ولی عرف ساعت کاری بین مغازه داران از ساعت 9 صبح تا 6 بعدازظهره و در غیر از این ساعات کسی باز نیست به جز مراکز خرید که از ساعت 7 صبح تا 12 شب کار میکنند و بعضی از مراکز بزرگ خرید در مناطق پرجمعیت شهر 24 ساعته هستند…
فروشگاههای بزرگ , Coles, Safeway, IGA بیشتر مراکز عرضه محصولات غذایی و فروشگاههای Kmart و Target مراکز خرید البسه و پوشاک و لوازم منزل و غیره هستند ، فروشگاه , Bunning Warehouse, Mitre Ten هم مراکز خرید ابزارآلات، اگر نیاز به محصولات الکترونیکی و الکتریکی دارید میتونید سری به فروشگاه Dick-Smith بزنید و برای خرید تلویزیون و لوازم صوتی و تصویری و لوازم منزل هم میشه به فروشگاههای Retravision یا JB-HIFI سری زد…
بین این فروشگاهها همیشه رقابتی وجود داره بر سر قیمت ها و مدام درحال شکستن قیمتها هستند و خیلی از مواقع آدم گیج میشه و قبل از خریدهای بزرگ ، کاتالوگ اونها رو که همیشه تو صندوق پستی رو پر میکنه و خیلی از مواقع نمیدونم باهاشون چیکار کنم و آخر سر هم سر از سطل زباله در میارند رو بررسی میکنم ببینم قیمتها چه قدر باهم فرق داره و بهترین جا و قیمت رو انتخاب میکنم و میرم خرید…
در برخی نقاط شهر هم میشه اجناس ارزون قیمت پیدا کرد ، مثلا خودم از یه یکشنبه بازار که در یکی از محله ها برگزار شده بود یه میز و یه دراور خریدم 30 دلار که اگه میخواستم همونها رو از مغازه بخرم باید حداقل 150 دلار بابتشون پول میدادم ، یا برخی مواقع فروشگاهها حراج فصلی دارند و قیمتها رو به شدت پایی میارن و تا 50 و 60 درصد تخفیف اجناس رو به فروش میرسونند…
دیگه کم کم داشت قراردادم با صاحبخونه تموم میشد و سه ماه دیگه بیشتر تا پایان قرارداد اجاره خونه نمونده بود که به فکر عوض کردن خونه افتادم و با توجه به اینکه تقریبا هفته ای دو سه بار، یه پوسام (Possum) که خیلی هم بانمک بود میومد تو شومینه اتاقم و چون شومینه رو هم قبلا با توری بسته بودند ، شروع میکرد به سرو صدا کردن و خیلی از مواقع نمیذاشت تا صبح بخوابم ، دیگه حسابی کلافه شده بودم که با این حیوون چیکار کنم و فنس رو باز میکردم و میگرفتمش و تو حیاط پشتی خونه ولش میکردم ، ….
دیگه تو این کار استاد شده بودم و نیازی به فکر کردن نداشتم و تا میافتاد تو شومینه یه کمی صبر میکردم تا حسابی خسته بشه ، بعد میگرفتمش یا در رو باز میکردم و خودش دیگه راهش رو بلد بود و میرفت بیرون…
با صاحبخونه تماس گرفتم که میخوام قرارداد رو لغو کنم و از خونه برم ، که بهم گفت نمیشه و اگه بخوای قرارداد رو لغو کنی باید کل مبلغ اجاره سه ماه باقی مونده رو به اضافه پیش کرایه خونه بهم بدی ، بعد میتونی بری …
این مورد جزو موارد قراردادهای اجاره مسکن در استرالیاست و بهتره قبل از اجاره مسکن حسابی مراقب بود ، البته قوانین از هر دوطرف حمایت میکنه و یک طرفه به نفع موجر (صاحبخونه = Landlord) نیست که در ادامه در مورد اونم میگم…
خلاصه که صاحبخونه ام میتونست برام کاری انجام بده و بالاخره باکلی چونه زدن گفت که حاضره پیش کرایه رو به اضافه اجاره یک ماه خونه ازم بگیره و بذاره که برم ، ولی با این حال بازم دیدم خیلی برام گرون تموم میشه و گفتم سه ماه دیگه صبر میکنم ، …
با رسیدن به آخرهای زمستون ، پوسام خونه ما هم کم کم بزرگ و بزرگتر میشد و گرفتنش برام سختتر و سختتر ، تااینکه بالاخره یکی از هفته ها دیگه ازش خبری نشد ، فکر دیگه اینقدر بزرگ شده بود که از شومینه نمیتونست داخل بشه و بعدا دلم براش تنگ میشد ،….
¤ نوشته شده در ساعت ٥:٤٢ ب.ظ توسط مهیار
پنجشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٦
این نکته رو هم بگم که پوسام ها در استرالیا تحت حمایت دولت هستند و اگر زمانی دیده بشه که داره با این موجود بد رفتاری میشه و یا گزارشی برسه ، میتونند شما رو جریمه کنند و بهتره اگر مزاحمتی از طرف این حیوانات در منزل داریم با RSPCA که مرکز حمایت از حیوانات (اهلی و غیر اهلی) استرالیاست تماس بگیریم که به صورت کاملا مجانی خدمات انجام میدن…
خلاصه که بعد از سه ماه تحمل ، قرارداد ما به آخر رسید و منم یه خونه دیگه پیدا کردم که خیلی بهتر از خونه قبل بود و یه ماشین دیگه کرایه کردم و اسباب و اثاثیه ام رو توش ریختم و رفتم به خونه جدید …
برای اینکه اینکار رو بکنم هم باید قبل از تخلیه منزل و پایان مهلت قرارداد یه نامه برای صاحبخونه مینوشتم که دارم از این خونه میرم و قراردادمون فلان موقع تموم میشه و فرم بازپرداخت پیش کرایه رو که پیش سازمان قراردهای اجاره مسکن (RTBA) به امانت باقی مونده رو امضا کنه که بتونم پیش کرایه رو پس بگیرم ،….
به خاطر اینکه قبلا با صاحبخونه سر اینکه این چه وضع خونه است و دیگران اصلا رعایت نمیکنند و تو حق ورود به منزلی که اجاره دادی رو نداری (کلید خونه رو داشت و هروقت میخواست وارد خونه میشد و دیگران چیزی نمیگفتند) و کمی جلوش واستاده بودم و بقیه اصلا به خودشون زحمتی نمیدادند ، باهام یه کمی چپ افتاد و برای امضای فرم باهام تماس نگرفت و موبایل رو خاموش کرد که مثلا منو اذیت کنه ….
از اونجایی که استرالیا یه کشور پیشرفته با قوانین متمدنه و به راحتی میشه پیگیر قضایا شد ، یه درخواست پیگیری موضوع بازپرداخت پیش کرایه (Bond) برای اداره حمایت از مصرف کننده (Consumer Affair of Victoria – CAV) نوشتم که صاحبخونه ما با اینکه تا حالا دو نامه، یکی با پست معمولی و دیگری با پست ثبت شده (Registered mail) فرستاده ام و هنوز جوابی دریافت نکرده ام (چون قبلا که برای سازمان حمایت از مصرف کننده در خصوص این موضوع درخواست اینترنتی فرستادم و اونها ظرف دو روز باهام تماس گرفتند و گفتند که نامه ای که برای صاحبخونه ات میفرستی باید با پست ثبت شده باشه تا بعدا قابل پیگیری باشه) …
دوباره دو روز بعد باهام تماس گرفتند و گفتند که نامه ای برات میفرستیم که میتونی با پرکردن فرم با توجه به اینکه هیچ تماسی از صاحبخونه دریافت نکردی و صاحبخونه موظف بوده حداقل 10 روز قبل از پایان مهلت قرارداد باهات تماس داشته باشه ، میتونی به صورت غیر حضوری پیش کرایه رو پس بگیری و ما صاحبخونه رو جریمه نقدی خواهیم کرد…
ولی به خاطر اینکه نمیخوام به کسی ضرری برسه و با دوستان مروٌت و با دشمنان مدارا ، فعلا این نامه رو که 2 روز دریافت کردم رو پیش خودم نگه داشتم و سعی میکنم با صاحبخونه تماس بگیرم و براش اس ام اس هم گذاشته ام که ممکنه چه مشکلی براش پیش بیاد تا بعدا پیش وجدانم خیالم راحت باشه…
به این راحتی سازمانهای موجود در استرالیا حق مصرف کننده رو میگیرند و به این میگن عدالت اجتماعی ، بدون نیاز به هیچ سرو صدایی و یا دیدن فرد خاطی میتونی حقت رو بگیری…
اجاره کردن خونه در استرالیا دارای نکات ریزیه که بهتره اونها رو درنظر میگرفتم ، مثل نزدیک بودن به ایستگاه راه آهن و حمل و نقل عمومی و نزدیکی به مراکز خرید و اینبار که خواستم جایی رو کرایه کنم سعی کردم که بیشتر توجه کنم و همخونه ها رو بشناسم که خدا رو شکر اینجایی که الان گرفتم دارای تمام مزایای خوب یه خونه خوب هست…
امیدوارم که تمام کسانی که این سرنوشت رو میخونند و یه روزی به کشوری مثل استرالیا و کشورهای غربی پا میذارند ، با چشم و گوش بسته نیان و با چشمانی باز وارد بشن که بتونند زندگی راحت و بی دغدغه ای داشته باشند ….
هرچند که هر چقدر هم در مورد این کشورها بدونیم بازهم کمه ، ولی بیشتر دونستن میتونه بیشتر کمک کنه ،…
منظورم از نوشتن این سفرنامه گفتن حقایق و واقعیتهای موجود زندگی در کشورهای دیگه است و هرجایی برای خودش مشکلات خاصی داره و مزایایی هم داره و بهتره که به نقاط مختلف دنیا سفر کرد و تجربه آموخت ….
بسیار سفر باید تا پخته شود خامی صوفی نشود صافی تا درنکشد جامی
درپایان هم همانطور که در آغاز گفتم، هرگز خداوند رو از یاد نبریم ، ذاتی که تمام جهان با عظمت رو از شرق تا غرب و از شمال تا جنوب ، آسمانها و زمین و ستارگان و موجودات و جنبندگان رو خلق فرموده و هرگز از خلق آنها نه خسته میشه و نه زحمتی به او میرسه همان کسی که از آسمان و زمین روزی تمام موجودات رو میرسونه و هیچ کس را یارای آن نیست که اگر خیری برای کسی بخواهد آنرا تبدیل به شر و اگر شری برای کسی بخواهد تبدیل به خیر کنه و تمام امور به دست اوست
آنکس که بداند و بداند که بداند اسب شرف از گنبد گیتی بجهاند
آنکس که بداند و نداند که بداند بیدار نمایش که بسی خفته نماند
آنکس که نداند و بداند که نداند او هم خرک لنگ به مقصد برساند
آنکس که نداند و نداند که نداند در جهــــــل مرکب ابد الدهر بماند
و بماند
و بماند
تبارک اسم ربک ذی الجلال و الاکرام
به نقل از سفرنامه استرالیا
¤ نوشته شده در ساعت ٥:٤۱ ب.ظ توسط مهیار
۱۳۸٦
برچسبها: جامعه شناسی مهاجرت






































جولای 17, 2008 در t 14:06 |
از مطالب آموزنده شما سپاسگزارم.
من هم قصد خروج از کشور رو دارم و می خواستم به استرالیا بیام. البته من متاهل هستم از راهنمتیی های شما استفاده کردم.
امیدوارم موفق و پیروز باشید
جولای 24, 2008 در t 17:38 |
دوست عزیز ، مهیار ، داستانت رو خوندم ، خیلی از رفتار ایرانیهای مقیم استرالیا نسبت بهت ناراحت شدم ، واقعا باعث خجالته که هموطن آدم توی دیار غربت با آدم اینطوری رفتار کنه ، اونم با آدمی که تازه از آغوش وطن اومده و طبعا وضع روحی خوبی نداره ، البته قبلا هم شنیده بودم که اگه روزی از کشور خارج شدی به ایرانیهای اون طرف مرز اطمینان نکن ، داستان تو هم تایید دیگه ای شد به این مطلب ، امیدوارم من اگه روزی از مملکت خارج شدم ، هیچ وقت با هموطنای عزیزم این رفتارو نکنم . از رفتار بعضی استرالیایی ها هم نسبت بهت ناراحت شدم ، به هر حال مسخره کردن منش و عقیده دیگران غلطه . از اطلاعاتی که دادی ممنونم مهیار جان ، رشته تحصیلی من عمرانه ، الان حدود سه ساله که توی ایران مشغول به کارم ، پنج ماه پیش امتحان IELTS دادم و توی هر چهار قسمت نمره حداقل 6 رو گرفتم ، مدارک مربوط به Assessment رو هم برای Engineers Australia فرستادم ، دقیقا 17 جولای رسیده دستشون ، اگه این مرحله تایید بشه میتونم اقدام کنم برای ویزا ، شنیدم که وضع کار توی استرالیا برای عمرانی ها نسبتا خوبه ، یکی از دوستای خودمم الان حدود سه ماهه که توی سیدنیه ، البته هنوز کار ثابت پیدا نکرده ، اگه برام راجع به این موضوع توضیح بدی خیلی ممنون میشم دوست عزیز ، چون به هر حال شما مدت زیادیه که اونجا هستی ، در ضمن اگه ممکنه میخواستم بدونم رشته تحصیلی خود شما چی بوده ؟
پپیشاپیش تشکر می کنم
پاسخ:مگه در داخل با هم رفتار خوبی دارند؟؟؟
آگوست 23, 2008 در t 15:08 |
دوست عزیز ، مهیار ، پرسیدی مگه ایرانیها در داخل با هم رفتار خوبی دارند؟ در پاسخ تو دوست گرامی ، باید عرض کنم که همونطوری که خودت میدونی توی ایران همه جورش پیدا میشه ،آدمای خوب هستند که طبیعتا رفتارشون هم خوبه و برعکسش هم پیدا میشه ، خود من این داستان رو توی عسلویه تجربه کردم ، اونجا واقعا نمایشگاه شخصیت بود البته شاید عده ای درست بگن که خیلی از مردم تحت تاثیر شرایط خراب شدن ولی اینم نیست که همه با هم بد باشن و هیچکس به فکر هیچکس نباشه ، به نظر من هنوز علیرغم همه داستانها انسانیت در ایران نمرده است ، در ثانی به نظر من آدم توی “غربت” از “هموطنش” انتظار دیگه ای داره مثلا من در مورد هندیها شنیدم که توی همون استرالیا حسابی هوای همدیگه رو دارن ، با سپاس از شما دوست عزیز
آگوست 23, 2008 در t 20:47 |
سلام دوست عزیز،من فوق لیسانس حسابداری دارم با سابقه 3 سال کار مرتبط.می خواستم بدونم ادمی با شرایط من از نظر کار و درامد اونجا چه جایگاهی داره.ضمنا از سفرنامه جذابی هم که نوشته بودی ممنونم خیلی لذت بردم.
نوامبر 25, 2008 در t 13:18 |
سلام دوست عزیز،
ما یه بحث با دوستان و هم سایتی ها در مورد این نوشته در سایت زیر داریم. نظر خود من هم اونجا هستش.
http://www.migranthelp.com/phpbbfa/viewtopic.php?t=1518&postdays=0&postorder=asc&start=0
موفق باشید.
دسامبر 10, 2008 در t 00:35 |
سلام دوست عزیز خیلی خیلی ممنون از وب لاگت واقعاً خوب هست که هرکسی تجربیاتش رو در اختیار دیگران قرار بده تا دیگران درس بگیرند و راه رو بهتر بشناسند
راستش من لیسانس کامپیوتر هستم و 4 ماه است از لاج مدارک ام واسه استرالیا داره می گذره و در شرف ازدواج هستم و ساکن تهران ولی راجع به متاهل اومدن اگه تونستی کمی منو راهنمایی کنی خیلی ممنونت می شم
قربانت
دسامبر 20, 2008 در t 22:43 |
سلام به دوست عزیز.
امیدوارم که هر کس هر آرزویی داره بهش برسد.
من مهندس نرم افزار کامپیوتر هستم و دارای سابقه کار بالای 6 سال (کارمند رسمی)- متاهل و دارای دو فرزند با 31 سال سن . سوال من از شما این است که بهترین رشته توی ملبورن برای رشته کامپیوتر (نرم افزار ) به نظر شما چیه و ثانیاٌ حداکثر مبلغی را که میتوان با حقوق اونجا پس انداز کرد چقدر است(بطور میانگین)
دسامبر 21, 2008 در t 14:18 |
اینجا هم (یعنی ایران) هم ایدز هم و هم آدمها در حال مستی زیاد پیش میاد رانندگی کنند!اقا مردم ایران هم صبحها سردرد میگیرن!!!این حرف ها چیه!!!نژاد پرستی کدومه!!!حقیقت بین باش !!از زندگی لذت ببر!!!طرز فکرت رو درست کن!!!مردم ملبورن کجا افسرده هستند!!!!
دسامبر 28, 2008 در t 15:40 |
مهيار عزيز، ممنون از راهنمايي هات. اميدوارم كه اوضاع و احوالت در اونجا روز به روز بهتر بشه و بتوني زندگي خوب و شادي را براي خودت فراهم كني.
موفق و پيروز باشي
ژانویه 7, 2009 در t 12:57 |
مهيار عزيز
من از اينكه مي بينم ايمان و اعتقادت به خداي بزرگ همچنان قوي است خيلي خوشحالم و مطمئن باش با توكل به خدا مشكلات زندگيت مرتفع مي شوند.
من قصد مسافرت (ماموريت اداري) به كره جنوبي را دارم و تصادفا به اين سايت رسيدم
بهرحال از خواندن آن هم دلگير و هم اميدوار شدم.
موفق باشي.
ژوئن 13, 2009 در t 10:24 |
خاطرات شما خیلی جالب و آموزنده و مفید است خصوصا برای تازه مهاجرین
از شما متشکرم بابت زحمتی که کشیدید
به هر حال مراحل اولیه که در مکان جدید جا میافتید بسیار سخت است ولی بعد از آن دوران شادی و راحتی در پیش است