به دنبال بحث قبلی در باره خاطرات زندگی در اروپا بد نیست ابتدا توجهی به این تجربیات در سایتهای دیگر داشته باشیم. در وب سایت افکار در پاسح به:چرا از ایران رفتید و چرا باز گشتید ؟ آمده است,:
خودم اول از همه جواب میدم. برنامه خاصی برای زندگیم نداشتم. خانواده اصرار کردند.هنوز فارغ التحصیل نشده هم پذیرشم دستم بود پاشدم امدم. الان فکر میکنم بهتر بود اگر چند سالی ایران کار کرده بودم. بیشتر شناخت داشتم و تصمیم را بیشتر خودم گرفته بودم. تا همین الان دلبسته اینجا نشده ام اما از برگشتن هم میترسم. میترسم پشیمان شوم. شمایی که با دلی آرام و قلبی مطمئن زدید بیرون دلایلتان چه بود؟ شمایی که با دل آرام مانده اید دلایلتان چیست؟
تکمیل: ببینید من خودم یکمی این بحث رو باز کنم شاید شما هم به حرف آمدید.
چرا میترسم برگردم؟
من بالا نوشتم که در شرایطی که از ایران آمدم تجربه ام از اجتماع محدود به دانشگاه بود و خوابگاه. خداییش خوابگاه ما عین سرباز خونه بود و من مطمئنم به نسبت یک دانشجویی که تهران درس میخوند من تماس بیشتری با واقعیت جامعه ایران داشتم. اما با محیط کاری ایران تماسی نداشتم و پشت به پشت لیسانسم هم آمدم اینجا. یعنی خرداد تمام کردم و مهر اینجا سر کلاس بودم. الان ۵ سال است که آمده ام. حد اکثر تا یکسال دیگر دکترایم تمام میشود. ۲۸ ساله خواهم بود و طبیعتا فکر میکنم که حالا با بقیه زندگیم میخواهم چکار کنم. اوائل که آمده بودم همیشه فکر میکردم که چه خوب است که مجرد هستم. واقعیتی است که ما زنها در جامعه ایران بیشتر تحت فشار هستیم و بالطبع وقتی این فشار برداشته میشود عین فنر از هم باز میشویم. کنار آمدن با این تغییرات زیاد اگر ازدواج کرده باشی سخت تر است. هم برای خودت که نه تنها باید همه این تغییرات را بفهمی و با آن کنار بیایی بلکه باید با احساس عدم امنیت یک نفر دیگر هم کنار بیایی. شوهرت قاعدتا به نسبت تو تغییر کمتری میکند چون فشار کمتری داشته و ممکن است اصلا نفهمد تو چه مرگت است! برای مردها شاید جریان این باشد که موقعیت شغلی بهتری داشته باشند٬ رفاه اجتماعی بیشتری داشته باشند اما برای ما زنها موضوع این است که یاد بگیریم به خودمان تکیه کنیم. یاد بگیریم که کار کردن وظیفه هر انسانی است٬ یاد بگیریم که نترسیم از بلند پروازی.
به هر جهت الان بعد از این پنج سال من میفهمم که آن آدم سابق نیستم. یاد گرفته ام که هدف بچینم و برای رسیدن به آن برنامه ریزی کنم. انقدر رویم زیاد شده که بیایم برای چهارتا “شریفی” توضیح بدهم چکار میخواهم بکنم و ازشان کار بکشم!(غیر شریفی ها میدانند این یعنی چه!) یادگرفته ام که خودم را سرزنش نکنم. ترسم را مدیریت کنم…حالا یک ترسم این است که نکند رفتن به ایران باعث شود که من متوقف شوم. یعنی انقدر فشار جامعه زیاد باشد که این روند رشد متوقف شود. البته یک احتمال هم هست که من وقتی برگردم آن آدم سابق نیستم و بالطبع آن اندازه فشار هم تحمل نخواهم کرد یا حداقل مدیریت بیشتری خواهم داشت. نکته دیگر هم همانست که اینجا میگویند با آدمهای با هوش و موفق معاشرت کن تا باهوش و موفق شوی…ما آدم باهوش و موفق و با انگیزه در ایران زیاد نداریم یا اگر هم داریم سیستم به جای تشویقشان به صورت ترمز عمل میکند. من میترسم که نتوانم انقدر آدم خوب و با انگیزه به عنوان الگو و معاشر پیدا کنم که ازشان یاد بگیرم. مساله بعدی تشکیل خانواده است. اگر من تصمیم بگیرم ایران بروم “پ” نخواهد آمد. شما فکر میکنید یک خانوم ۳۰ ساله یا بیشتر که تحصیلات خوب دارد و گرین کارتش توی جیبش است و موقعیت کاری خوب هم در ایران دارد چقدر میتواند مردی را گیر بیاورد که احساس عدم امنیت نکند و نخواهد او را محدود کند؟ اینجاست که من گاهی فکر میکنم انهایی که خانوادگی آمدند هم مزایایی داشتند. مساله دیگر جامعه به شدت دینی ایران است. مساله بعد هم کلیت جامعه که فقیرتر است. رفاه کمتر است. زندگی سخت تر است. در سلسله مراتب دنیا کلی پایین تر است. اینها همه تغییرات بزرگی هستند. برای اینهاست که میگویم ایکاش تجربه کار در ایران را داشتم…حداقل یک ایده ای داشتم که در چنین جایی کار کردن یعنی چه…ممکن است سخت باشد اما من حاضر باشم سختی هایش را تحمل کنم. اما الان اصلا نمیدانم چطور است.
اما چرا به برگشتن فکر میکنم؟
من ژانویه پارسال بعد از ۴ سال و نیم برگشتم ایران. دیدم که آن حس تعلق داشتنی که به آنجا داشتم هیچ وقت در اینجا نداشته ام و میترسم هرگز پیدا نکنمش. خانه آنجا بود نه اینجا. هیچ کدام از رفتارهای مردم روی اعصابم نرفت. اتفاقا کار اداری هم داشتم٬ متلک هم شنیدم٬ دست ملت هم به پر و پاچه ام رفت٬ از ترافیک و آلودگی دو هفته سردرد بودم اما اینها هیچ کدام اذیتم نکرد. هیچ وقت فکر نکردم “چه جای مزخرفی!” شاید تنها فکری که میکردم این بود که “حیف از این مردم!”. من کلا آدم ایده آلیستی هستم. دنبال این هستم که کاری بکنم که حد اقل خودم فکر کنم یک فرقی ایجاد کرده ام. فقط پول در آوردن برایم انگیزه کاری کافیی نیست. (لازم است ولی کافی نیست) نکته این است که رابطه من و آمریکا رابطه یک طرفه است. من به آمریکا احتیاج دارم اما آمریکا به من احتیاجی ندارد. اما رابطه من و ایران دوطرفه است. کار کمک به آدمها را میشود از هرجایی کرد و به هر انسانی کمک کرد..قبول دارم. اما آدم باید کاری را که از همه بهتر میتواند انجام دهد بکند و من مردم ایران را میشناسم و یک ایرانی هم به من بیشتر از یک خارجی اعتماد دارد. من هر کاری را که بخواهم در آفریقا و …بکنم عین همان کار در ایران بیشتر بازدهی دارد. علاوه بر این رابطه من با ایران یک رابطه شخصی است. به قول معروف چراغی که به خانه رواست…دلیل بعدی هم خانواده ام هستند. من آدم خانگی ای هستم. خیلی آدمها برایشان شاید مهم نباشد اگر خانواده شان را زیاد نبینند. من که ایران رفتم دیدم که هیچ وقت هیچ وقت در طول این چهار سال انقدر باطنا خوشحال نبوده ام که آن سه هفته ای که کنار خانواده ام بودم. این را خودم هم انتظار نداشتم اما واقعیتی بود. آخریش هم اینکه هیچ رقمه با این بچه های نسل دوم ایرانی-آمریکایی نمیتونم کنار بیام. یک چیزی است به نام هویت که اینها ندارند. خودشان حتما فکر میکنند دارند اما به نظر من آنقدر عمیق نیست. اینکه بگویند کی هستند. ایرانی ها میدانند که هستند حتی اگر در دنیا خیلی “کس” حساب نشوند. آمریکایی ها هم میتوانند بگویند اما اینها نه. حداقل نمونه خوبش تا به حال به تور من نخورده.
بیشتر از این نمینویسم که خیلی طولانی نشود. گفتم بحث را شروع کنم تا شما هم ادامه بدهید.
پ.ن.۱ این پست را خواندید؟ نظر گذاشتید؟
پ.ن.۲. اگر هم بخواهم برگردم حداقل چند سالی اینجا کار خواهم کرد اما اینکه بخواهم اینجا زندگی کنم را نمیدانم.
پ.ن.۳. من این را هم اضافه کنم. یک دلیل دیگر که به بازگشت فکر میکنم این است که اصلا نمیتوانم خودم را با خانواده ام اینجا تصور کنم. تصویر بچه هایی که اینجا مدرسه بروند٬ مجسم کردن خودم که بخواهم اینجا زندگی کنم٬ در کوچه پسکوچه های اینجا خانه ام را بسازم٬ خاطره بسازم…این را اینجا نمیتوانم تصور کنم. تصویرش جور در نمی آید. نمیدانم چطور بگویم… نمیتوانم تصور کنم بچه هایم را که در کوچه های نیویورک بازی میکنند. مساله دوست داشتن و نداشتنش نیست اصلا…فکر کنم همه مان وقتی به آینده فکر میکنیم درست یا غلط یک تصویری برای خودمان داریم. تصویر من از خانواده ام با کوچه پسکوچه های اینجا جور در نمی آید.
ژوئن 17, 2008 در 10:19 |
خیلی جالب بود
نوامبر 16, 2008 در 08:53 |
با سلام اول به شما تبريك ميگم كه شانس اين رو داشتين كه تجربيات مختلفي رو كسب كنن، در جواب گفته آخرتون زندگي هر آدمي جايي رقم خورده ايران يا آمريكا، ما تعيين نمي كنيم مهم يار و شريكي است كه انتخاب مي كنيم…
هميشه جدا شدن از حال، سختِ و ديدن آينده اي نامعلوم سخت تر، ولي با تجربياتي كه شما تا كنون كسب كردين اگر پله پله در ايران جلو برين نه كسي از پيشرفتتون ممانعت مي كنه نه با بن بست مواجه مي شين
ايران از دور بشدت ديني است ولي با ورود به آن متوجه مي شيد شما چه در ظاهر و چه عقيده از ما ديندارتريد، جامعه ايران فقير نيست ايران كساني را در خود دارد كه نمي دانند چگونه پولشان را خرج كنند، ايران هم همانند امريكا( با شناخت اندكي كه من دارم) محله هاي مختلفي دارد مخصوصاً در تهران مي توانيد تفاوت قشرهاي مختلف را بهتر مشاهده كنيد.
به شما تبريك مي گم و حسودي مي كنم و از صميم قلب آرزوي موفقيت مي كنم.