روزي در يک دهکده کوچک، معلم مدرسه از دانش آموزان سال اول خود خواست تا تصويري از چيزي که نسبت به آن قدردان هستند، نقاشي کنند. او با خود فکر کرد که اين بچه هاي فقير حتماً تصاوير بوقلمون و ميز پر غذا را نقاشي خواهند کرد. ولي وقتي داگلاس نقاشي ساده کودکانه خود را تحويل داد، معلم شوکه شد.
او تصوير يک دست را کشيده بود، ولي اين دست چه کسي بود؟
بچه هاي کلاس هم مانند معلم از اين نقاشي مبهم تعجب کردند. يکي از بچه ها گفت: “من فکر مي کنم اين دست خداست که به ما غذا مي رساند. يکي ديگر گفت: شايد اين دست کشاورزي است که گندم مي کارد و بوقلمون ها را پرورش مي دهد.هر کس نظري مي داد تا اين که معلم بالاي سر داگلاس رفت و از او پرسيد: اين دست چه کسي است، داگلاس؟داگلاس در حالي که خجالت مي کشيد، آهسته جواب داد: خانم معلم، اين دست شماست. معلم به ياد آورد از وقتي که داگلاس پدر و مادرش را از دست داده بود، به بهانه هاي مختلف نزد او مي آمد تا خانم معلم دست نوازشي بر سر او بکشد.
شما چطور؟! آيا تا بحال بر سر کودکي يتيم دست نوازش کشيده ايد؟ بر سر فرزندان خود چطور؟
منبع: ايميلي از خوانندگان
فوریه 8, 2008 در 18:39 |
خیلی زیبا وباسلیقه بود
فوریه 8, 2008 در 18:41 |
خیلی زیبا واموزنده بود افرین به این سلیقه زیبا
فوریه 8, 2008 در 19:06 |
سلام
واقعا که یک داستان پر محتوا می توان گفت این متن کوتاه را من را که واقعا تحت تأثیر قرار داد .
فوریه 11, 2008 در 02:18 |
فوق العاده بود!کاش اینقدر فراموشکار نبودیم!!!!
سپتامبر 2, 2008 در 16:41 |
زیبا و تکان دهنده
آوریل 6, 2009 در 09:28 |
khoob bood
آوریل 12, 2009 در 12:23 |
شکرانه دستان توانا بگرفتن دست ناتوان است