زير سقف حافظه

By درمانگر

دکتر سوسن شريعتي”":

دقت کرده ايد؟ دو حرف را زياد مي شنويم. الف- ما ملتي هستيم با تاريخ چند هزار ساله. ب- ما ملت، حافظه تاريخي نداريم. يعني چه؟ هم تاريخ هزار ساله داشته باشي و هم حافظه نداشته باشي. پاسخ اين تناقض را شايد بتوان در اين سخن ژاک لوگوف، مورخ فرانسوي پيداکرد؛ «گذشته، تاريخ نيست بلکه موضوع تاريخ است. چنانچه حافظه نيز تاريخ نيست، فقط يکي از موضوعات تاريخ است.»۱ بنا بر اين تعريف، همين حرف بالا را مي توان به گونه يي ديگر فرمول بندي کرد؛ مثلاً اينکه، گذشته داريم اما تاريخ نداريم، يا اينکه حافظه داريم اما نام اين حافظه را تاريخ نمي شود گذاشت و دست آخر اينکه هم تاريخ داريم و هم حافظه، اما فرهنگ تاريخي ما مبهم است. بپرسيم تاريخ چيست، حافظه يعني چه و فرهنگ تاريخي نيز.۱ – تاريخ ؟ وقايع اتفاقيه و نيز شرح و فهم آن. شدن انسان و آگاهي به آن. مجموعه حوادث و اتفاقاتي که توسط آحاد زيست شده از يک سو و تبديل اين اتفاقات به موضوع شناخت از سوي ديگر. پس تاريخ «حکايت آنچه که بود» نيست بلکه ساخت وسازي است که متاثر از فاکتورهاي سياسي- فرهنگي و اجتماعي ادوار متعدد و پي درپي سرانجام مي يابد. به اين معنا ما گذشته سرشار و غني يي داريم اما هنوز تبديل به موضوع شناخت نشده است. زيسته ايم اما آن زيست هاي متکثر را به تمامي تصاحب نکرده ايم.

۲ – حافظه قابليت جذب، حفظ و دفع و رد اطلاعات است، صفحه يي که اعمال بر آن نوشته مي شود فعل و انفعالي ذهني که امکان متصور شدن اشيا و حوادث را در غيبتشان ممکن مي سازد. در همه حال گزينشي، سيال و در معرض ديالکتيک يادآوري و فراموشي. حافظه ماده خام اوليه تاريخ است. حافظه تاريخي ملتي مي تواند شفاهي باشد، مکتوب باشد يا نه اين و نه آن، بلکه در حال اهلي کردن ربط و رابطه يي وحشي. (تعبير ژاک گودي) به اين معنا، ما حافظه داريم اما گسسته است، نامتعين و در سايه -روشن و اين همه به دليل اينکه اين حافظه، تبديل به تاريخ که نگاه کلان دارد و ناظر بر کليت تغيير است نشده است. حافظه دسته جمعي داريم اما حافظه تاريخي نه.

۳ – و اما فرهنگ تاريخي.۲ نه تنها توليدات تاريخي، نگارش تاريخ،شناسايي منابع متکثر است بلکه رابطه يي است که هر اجتماعي در روانشناسي جمعي خود با گذشته اش برقرار مي کند. فرهنگ تاريخي هر قوم در نتيجه برمي گردد به کيفيت رابطه ميان حافظه و تاريخ يک قوم. ميان امروز و ديروز، يا به عبارتي سهمي که براي ديروز در امروز خود قائل است؛ به حاشيه راندن گذشته، مشروعيت گرفتن از گذشته يا فراموشي آن. آگاهانه باشد يا ناخودآگاه. نقش و جايگاه گذشته در زمان حاضر، چگونگي تعريف گذشته و اينکه چگونه و تحت چه شرايطي ياد آوري مي شود؟

احتمالاً پاسخ اين وضعيت دوگانه ما -داشتن تاريخ و نداشتن حافظه- در همين جا يافت مي شود. در موقعيتي که ديروز در امروز ما دارد، در چگونگي نسبتي که با گذشته تاريخي خود داريم و دست آخر در شکل پرداختن به آن. براساس شکل پاسخ به اين سه مقوله- موقعيت گذشته، چگونگي برقراري نسبت با گذشته، شکل پرداختن به آن – تيپ جوامع را مي توان شناسايي کرد. جوامع مدرن، جوامع سنتي و جوامع اقتدارگرا.

آزادي بر فراز حافظه

جوامع غربي از رنسانس به بعد- به خصوص از قرن هجدهم – آزادي را بر فراز حافظه نشاندند. در موقعيت و جايگاه گذشته تجديد نظر شد و بار ارزشي آن تقليل يافت و نقش متولي گري آن منتفي مي شد. به عبارتي حافظه يي که بر محور يک خاطره ديروزي مي چرخيد به حاشيه رانده شد تا جا را بر خلاقيت باز کند، بر امر نو.

ساحت هاي متکثر و در هم آميخته زندگي اجتماعي، استقلال يافتند. ساحت هايي که ديگر مشروعيت خود را نه از ديروز که از اجماع عمومي آحاد و براساس قراردادهاي جمعي مي گرفتند. اين قراردادها و مدل هايي که به دنبال داشتند ديگر با دغدغه تداوم تاريخي طراحي نمي شد و مصلحت عامه و اکثريت آرا، تنها ملاک حق و باطل به حساب مي آمد. در چنين جوامعي اقتدار حافظه را، نه فراموشي آن که سر زدن اصول جهانشمول و نيز اراده عمومي، به زير سوال کشاند. در ساحت هاي ديگر زندگي نيز، حافظه جايگاه اصلي خود را از دست داد؛ در علم با رها کردن آگاهي هاي اسکولاستيکي و طبقه بندي هاي ارسطويي.

و نيز با کنار گذاشتن نمادهاي قديمي جهان. مشاهده، تجربه، علم و ذکاوت، رقباي جديد حافظه شدند. در هنر هم از قرن نوزدهم به بعد همين اتفاق افتاد. پشت کرد به سنت و رو کرد به ابداع. حافظه را فراموش نکرد، اما خلاقيت را ملاک گرفت. در فرهنگ که به معناي مردم شناسانه آن، متعلق به حوزه حافظه است، جوامع مدرن غربي اگرچه توانستند به تمامي فرهنگ اسلاف خود را تصاحب کنند و آن را در يک سري کدهاي رفتاري منعکس سازند اما وجه مميزه اين فرهنگ در آغاز پذيرش اختلاط فرهنگي و کسب توانايي کنده شدن از فرهنگ اوليه خود نيز بود. اصحاب روشنايي به همين مباهات مي کردند. کساني که مي توانند موانع و ناتوانايي هاي مربوط به محيط اوليه خود را رد کنند و در آن تحول ايجاد کنند. اگر چه امروز چنين مباهاتي پرتوهم تلقي مي شود اما همچنان اين جوامع آزادي را بر فراز حافظه قرار مي دهند و حافظه با مولفه هاي ديگري چون اراده اجماع، تعقل و خلاقيت، صرف مي شود. مي توان نتيجه گرفت که در اين جوامع، تاريخ – علم تاريخ- توانسته است از طريق فاصله گرفتن از گذشته و نيز شکل دادن به حافظه هاي موازي ( نه فقط حافظه هاي سياسي يا مذهبي…) و در ارتباط قرار دادن آنها با يکديگر، ديروز را موضوع شناخت کند، آن را تصاحب کند، به کار گيرد و دست آخر آن را آگاهانه و ارادي، ناديده بگيرد تا راه را براي خلاقيت باز کند. تفاوت اين نوع فراموشي حافظه با فراموشي حافظه در جوامع توتاليتر در همين وجه ارادي، آگاهانه و عموميت يافته آن است و به اراده سياسي يا قدرت مسلط مربوط نمي شود.

حافظه بر فراز تاريخ

برگرديم به خودمان. اين «ما»ي پر تاريخ. در جامعه ما، با تاريخ چند هزار ساله، در نتيجه گذشته هنوز حضور دارد. حضوري مشروعيت بخش. سايه اش بر سر ما است. ما با سايه هاي آن رابطه داريم، سايه هايي که پا به پاي ما در همه ساحت هاي متکثر زندگي اجتماعي و فردي حضور دارند؛ پارادوکس در همين است. گذشته چنان به تمامي وجود دارد که نمي تواند تبديل به موضوع شناخت شود. با آن زندگي مي کنيم اما آن را نمي شناسيم. شناختمان از گذشته فقط مبتني بر حافظه است. اتفاقاً مشکل ما اين است که تاريخ را مساوي با حافظه مي گيريم. همين حافظه يي که بنا بر تعريف ناگسسته است و متکثر و مدام در حال گزينش است و اتفاقاً دستخوش فراموشي نيز، اگر هم به ياد آورد فقط محدود به بخشي است از ديروز. حافظه نمي تواند به تنهايي فرهنگ ساز باشد، گاه حتي مي تواند مانع شکل گيري اش شود. رنج ما نداشتن حافظه نيست، کيفيت داشتن آن است؛ کوتاه و گسسته. از ادوار مختلف زندگي شخصي و يا اجتماعي خود خاطره داريم اما ناپيوسته. همين است که نسبتمان با ديروز تعريف ناشده است. ديروز را به گونه يي تکه پاره و گزينشي به ياد مي آوريم، تا جايي که امورات امروزمان را بچرخاند. حتي اثرات آن خاطره را در رفتار و گفتار و پندار همگان مي شود ديد و ملاحظه کرد اما خود سوژه اثرپذير از آن، آگاه نيست و درباره آن نمي تواند صحبت کند. در همه سطوح، همه محيط هاي فرهنگي، همه طبقات اجتماعي اين حافظه هاي گسسته را مي شود مشاهده کرد. هر چه اين گسست ميان ادوار تاريخي يا شخصي، راديکال تر باشد فراموشي عميق تر است، گزينش بيشتر است. گسست غافلگيرانه تر. مثلاً مذهبي بوده و از مذهب گسسته. چنان مي گويد که گويي از مادر چنين زاده شده. سياسي بوده و از سياست بريده، يا بر عکس بي تفاوت بوده و يکباره به سياست پيوسته. چنان مي گويد و رفتار مي کند که گويي بند نافش را با سياست بريده اند. مثلاً از پشت کوه آمده و حال شده شهرنشين، يا شهرنشين بوده و رفته به ممالک خارجي. چنان در فراموشي ديروز خود اصرار دارد و چنان به امروز خود مفتخر که گويي… همين است که مدام در حال ناسزا گفتن است. به دين، به بي ديني، به ملت، به وطن فروش، به سنت يا به غرب. به خصوص و به خصوص به خودش. شايد کمتر ملتي باشد که اينقدر به خودش ناسزا بگويد. به همين دليل کمتر مي شنوي «ما ايراني ها». اکثراً مي گويند «اين ايراني ها».يا مثلاً «ايراني جماعت». چنان مي گويد که… فقط يک حافظه گسسته، کوتاه يا فراموش شده مي تواند چنين کلي بافي کند و از کليتي بگويد که خود از آن منتزع شده. کافي است که براي لحظه يي خود را به ياد آورد تا ديگر اينقدر راحت قانون نسازد. متواضعانه تر حرف بزند و مشروط تر. جالب تر از همه اين است که جمله يي که از همه دهان ها مي شنويم همين قضيه نداشتن حافظه تاريخي است؛ «آقا ، ايراني جماعت حافظه تاريخي ندارد». منظورشان اين است که فراموش مي کند. خود گوينده نمي داند و از نداشتن اش در رنج است. اما خود را با گفتن اين جمله، حافظه دار حس مي کند. خود اين گوينده احتمالاً آدم بي هويتي بوده و يادش رفته، دچار گسست هاي بنيادين شده و يادش رفته. از پشت کوه آمده و يادش رفته. تا مغز و استخوان سنتي بوده و يادش رفته. با فقر سر و کله مي زده و يادش رفته در قدرت سهيم بوده و يادش رفته و چشم بر فاجعه يي بسته و يادش رفته. هيچ کاري در زندگي اش براي ارتقاي حافظه نکرده و يادش رفته. اين است که به يمن حافظه هاي کوتاه يا فراموش شده يا گسسته فردي يا جمعي، موفق تر هامان کوتاه ترين راه را برمي گزينند يعني شبيه ديگري شدن شبيه غيرخودي شدن و ناموفق تر هامان سنگر گرفته در پس يک گذشته طلايي از دست رفته. اسلامي يا باستاني. و در اين وسط، امروز مي ماند روي دست همگان و هيچ کس حاضر نمي شود مسووليت آن را بر عهده بگيرد. هر کس مي اندازد به گردن آن يکي. از روزگار کج مدار و فلک غدار در اشکال مردمي اش تا قدرت هاي خارجي و توطئه هاي پيدا و پنهان در شکل فرهيخته ترش. مسوولان مي اندازند به گردن سيستم. سيستم مي گويد مردم خرابند. مي روي سراغ مردم. رعيت اگر باشد مي گويد خدا و تقدير، شهروند اگر باشد مي اندازد به گردن مسوول.

پرسش بعدي اين است؛ چرا حافظه، شکل تاريخ به خود نمي گيرد. چرا گذشته به حضور همه جانبه اش، تبديل به سرمايه يي براي فردا نمي شود. پناه مي شود يا سقف بي آنکه هويت ساز باشد و امنيت ما را فراهم کند. چه عواملي مانع از تبديل حافظه به تاريخ است؟

در جوامع سنتي- مذهبي و اقتدارگرا نيز، حافظه هم سرچشمه مشروعيت بخش است و هم منبع محروم کردن از مشروعيت. مذهب مولفه مسلط شکل گيري حافظه جمعي است، اما نوع نگاه به زمان، قدرت حضور اسطوره هايي که بر محور يک اراده قدسي مي چرخد، نگاه به تاريخ را اتمي ساخته است ، اتم هايي که تنها عامل بقا و حياتشان اراده خداوند است. برخورد با گذشته يا زمان تاريخي، فرازمان و کليد رمز گزارش تاريخ، تقدير بوده است. در چنين نگاهي طبيعتاً توضيح لازم نيست و ورود به جزئيات غيرضرور. کار تاريخي و وظيفه مورخ ديگر کشف دلايل پنهان واقعيت نبوده است. تاريخ در نتيجه تبديل به خدمه اخلاق و الهيات شده است. ماسينيون مي گفت زمان در اسلام راه شيري لحظات است. تاريخ، محدود مانده است به تاريخ نگاري مذهبي، سياسي يا نظامي. متکي به گفته ها و شنيده هاي دوره هايي بي ربط و پر تناقض. غرب با بازنگري نسبتش با مسيحيت و مهمتر از آن، از طريق فراهم آوردن حافظه هاي موازي و متکثر (نه صرفاً حافظه مذهبي، نه صرفاً حافظه سياسي، بلکه حافظه اجتماعي، اقتصادي…) و در گفت وگو قرار دادن آنها با يکديگر نسبتش را با گذشته انساني کرد. يعني اينکه به دنبال رد پاي انسان در تاريخ گشت و نه صرفاً تقدير و اراده الهي. به جزئيات زندگي انسان ها نظر انداخت، تاريخ را زمان بندي کرد، از دوره و عصر سخن به ميان آمد و به اين ترتيب گذشته را از وضعيت بر روي هم انباشتگي وقايع و حوادث خارج ساخته و آن را موضوع شناخت و آناليز و نقد قرار داد. در تاريخ اسلام اين تکثر حافظه ها و ضبط آن به صورت وسيع صورت نگرفت. « وقتي هنوز گذشته ات را زندگي کني، از حرف زدن درباره آن ناتوان خواهي بود».۳ بي ترديد، يکي از نقش هاي مذهب- مسيحيت يا اسلام- شکل دادن به حافظه تاريخي در ميان اجتماع مومنين است. جمع آوري احاديث، برقراري سنت پيامبر، نگارش تاريخ خلافت، تاريخ عمومي (مثلاً طبري و مسعودي)، نگارش بيوگرافي به خصوص از قرن ششم هجري به بعد و…همه گواه وجه تاريخي، حافظه مذهبي است. اما از آنجا که در گذر زمان، اين تاريخ که عمدتاً به تاريخ مذهب نظر دارد وجهي اسطوره يي و ازلي پيدا مي کند بيشتر از آنکه يک وجدان فعال تاريخي باشد، حسرت گذشته يا به تعبير رزنتال «هنر و علم پشيماني و تاسف» بوده است. از همين رو

نه تنها موفق نشد در جايگاه گذشته و حضورش در حال تغييري ايجاد کند از منظر متدولوژيک هم پيشرفت نکرد.

امروز ما همچنان در عرصه عمومي، شاهد درهم آميختگي ديروز و امروز هستيم، درهم آميختگي عرفي و قدسي، مصلحت عامه و مصلحت الهي. همه بحث هاي پيرامون جمهوريت و اسلاميت از همين رو است. انتخابات آزاد و نظارت استصوابي. شورا و عقل جمعي اما مشروط، قرارداد اجتماعي آري اما معطوف و مقيد، به سنت باشد يا مذهب و از آنجا که سنت و مذهب در بسياري اوقات يکي گرفته مي شوند، کار را پيچيده تر مي کند. مذهب هم حتي مشروعيتش را هنوز از گذشته مي گيرد. غربي با ايجاد تغيير در نقش و جايگاه حافظه نه تنها -چنانچه اشاره شد – هنر را و علم را و عرصه عمومي را و فرهنگ را از زير تسلط حافظه خارج کرد، بلکه با مذهب نيز همين برخورد را پي گرفت و از همين رو توانست به گونه يي ديگر به نسبت خود با امر قدسي بينديشد (رفرم، اومانيسم، هرمنوتيک و…)

حافظه مذهبي موجود ما، براي برقراري رابطه با اکنون، سراغ يک دور اسطوره يي مي رود. ديروزي که الگو مي دهد، رفتار تعيين مي کند و مشروعيت مي بخشد. نسبتي که گزينشي است اما سيال نيز. مي خواهد ديروز را تکرار کند، اما به گونه يي پارادوکسيکال شکل و شمايل امروز ما را مي گيرد. يعني قرار است از ديروز براي امروزمان الگو بگيريم تا مثلاً شبيه ديروز شويم و آن ديروز را تداوم بخشيم، اما ديروز را شبيه امروز مي کنيم. عمده بحث هاي امروز و ديروز ما درباره کيفيت دينداري مان بر همين اساس مي چرخد؛ کيفيتي که هر روز به گونه يي تعريف مي شود؛ ما براساس ارتقاي استعدادهايمان، خصوصيت هاي متفاوتي را در مذهب مان کشف مي کنيم. قطعات يک حقيقت ديني را بنا بر طرح ذهني يي که مدام عوض مي شود هر بار به گونه يي مي چينيم. بي ترديد شناختمان بيشتر شده است اما مهمتر از همه، اين ساختار ذهني ما است که مدام در حال تغيير است؛ گاه رحمان رحيم، گاه قاصم جبار منتقم. گاه شمشير هاي از نيام برکشيده، گاه انکار نفس وجود شمشير. گاه جهاد و گاه بخشش. گاه بي اغماض و انعطاف ناپذير و گاه همه رحمت و گشادگي و… دين رحماني يا دين انتقام و گشودن جبهه هاي بي پايان حق عليه باطل. ابوذر، يک عارف خلوت نشين يا يک آنارشيست معترض با شمشير آخته… به خانه راندن مذهب يا از خانه به بيرون کشاندن آن. تکيه بر وجه روحاني- دروني و فردي آن يا وجه اجتماعي، جهانشمول و دنيايي آن. رويکرد تاريخي به حافظه مي تواند اين موقعيت را توضيح دهد و نه رويکرد کلامي – فلسفي و… نفس اين تحولات نظري و کلامي، خود پديده هايي هستند تاريخي و در نسبت با حافظه يي که مدام دستخوش تغيير است و سيال (حتي اگر مبتني و متکي بر قدوم باشد) قابل توضيح است.

نداشتن حافظه هاي موازي

اگر داشتن فرهنگ، يعني داشتن حافظه تاريخي و ملي، داشتن يک سري کدهاي رفتاري و عملي مشخص و اگر مقصود از داشتن، برقراري نسبتي آگاهانه با اين همه باشد باز هم ما وضعيتمان روشن نيست. داريم و نداريم. تمام اين سايه هاي تاريخ ملي چند هزار ساله بر سر ما هستند، اما وزن حضور آنها بيشتر ما را مي ترسانند و يا به رودربايستي مي اندازند اما شناخته شده نيستند. هستند به قصد ترساندن يا به رودربايستي انداختن. اين است که نه مي توانيم از شرشان خلاص شويم و نه خيرشان را شناسايي کنيم. مشروعيتمان را از ديروزي مي گيريم که به تمامي تصاحبش نکرده ايم و به همين دليل با آن بازي مي شود. ابزاري در دست اين و آن يا بهانه يي براي احساس نوعي تداوم. فقط داشتن و يا نداشتن حافظه محل نزاع نيست، نوع استفاده از آن هم مطرح مي شود. تاريخ باستان باشد، يا قرون وسطي. مدرن باشد يا معاصر. دليلش روشن است. هر ملتي از طريق در کنار هم چيدن و در گفت وگو قرار دادن حافظه هاي متکثر آحاد و گروه هاي اجتماعي اش مي تواند ساخت و ساز تاريخش را تدارک ببيند. عاجل ترين کار در نتيجه شناسايي و به رسميت شناختن اين تکثر است. اما در اين حوزه هم ما دچار مشکليم. نه تنها با هر تغيير در نظام سياسي، تاريخ مان به گونه يي متفاوت نوشته مي شود بلکه از اين سال تا آن سال هم زواياي ديد تاريخي مسلط عوض مي شود. انقلاب اسلامي ايران آن گونه که امسال از راديو تلويزيون معرفي شد با سال هاي پيش تفاوت داشت. برخورد با آرشيو، برخورد با شخصيت هاي سياسي و تاريخي نيز. آيا تاريخ انقلاب فرق کرده است يا ما فرق کرده ايم؟ همه به مسوولان راديو تلويزيون تبريک مي گفتند که آرشيوهايش را گشوده است اما هيچ کس نپرسيد «… ولي حالا چرا؟» معني اين حرف اين نيست که آنچه که تا ديروز نشان داده مي شده است همه حقيقت نبوده است؟ اگر نوع عرضه تاريخ معاصر امسال تا پارسال فرق کرده است و همه به هم تبريک مي گويند اين سوال پيش مي آيد؛ از کجا معلوم که سال ديگر باز چيز جديدي حذف نشود و يا چيز جديدي کشف نشود؟ بسيار مشروع است اگر بپرسيم از کجا معلوم که آنچه امروز نشان داده مي شود همه حقيقت تاريخي ما است؟ همين تفاوت بين ديروز و امروز نشان مي دهد که اين حافظه را تا کجا مي شود دستکاري کرد. درست است که اساساً هر حافظه يي بر اساس همين ديالکتيک فراموشي و يادآوري شکل مي گيرد و در نتيجه گزينشي عمل مي کند، اما اين ماجرا مضاعف مي شود هنگامي که عمل گزينش مديريت شود، منحصر شود و متولي پيدا کند. تا هنگامي که برخورد با چيزي به نام تاريخ و حافظه تاريخي، فله يي و نامشخص و شکل ناگرفته است، هم امکان آن هست که دستخوش تغييرات سياسي شود و هم دستخوش گزينش حافظه جمعي که سيال است و دلبخواهي. خطر ديگر اين چرخيدن صرف بر محور حافظه، در هم ريخته شدن نسبت است با زمان حال. متحدالشکل شدن دروني جوامع و در عين حال متحدالشکل شدن جوامع متعدد، يعني از يک سو نياز به داشتن يک هويت دسته جمعي و از سوي ديگر از ميان رفتن هويت سنتي، موجب سر زدن کيش حافظه شده است. حافظه هميشه در برابر فراموشي نمي نشيند تا مثلاً ما را وادارد به ياد آوردن. گاه برعکس است. گاه، پافشاري کردن بر اين حادثه به قصد تحت الشعاع قرار دادن حادثه يي ديگر است. تاکيد بر قرباني بودن خود در يک دوره تاريخي به قصد ناديده گرفتن قربانيتي ديگر و… افشاگري اين تا آن يکي افشا نشود. همين قضيه است که نمي گذارد فرهنگ تاريخي شکل بگيرد و يا به سمت و سوي ديگري برود. اينقدر درگير حافظه ديروزين خود مي شوي که از فجايع امروز بي اطلاع مي ماني يا نسبت به آن بي اعتنا مي شوي. چرا که به گفته تودوروف مورخ معاصر فرانسوي؛ «سوگواري براي قربانيان ديروز افتخارآميز است اما پرداختن به قربانيان امروز دردسرساز.» يادآوري فجايعي که ديروز بر سرت رفته است، گاه باعث مي شود فجايعي را که بر سر اين و آن مي آوري توجهت را جلب نکند. مي بينيم که چرخيدن صرف بر محور حافظه، يک اجتماع را با چه مخاطراتي مي تواند روبه رو کند. وقتي که نداشته باشي اين مي شود و وقتي که هم داشته باشي، اما خودمختار و خودکفا آن خطرات را به دنبال دارد. معلوم است که ما تاريخ داريم. پر از حادثه و اتفاق و تغييرات پرمعنا. حافظه داريم اما مثله و تکه پاره و گسسته. فرهنگ تاريخي داريم، فرهنگي که هنوز مشروعيت اش را از ديروز مي گيرد بي آنکه معلوم شود کدام ديروز، بي آنکه نسبت با اين ديروز آناليز شود، حافظه هاي موازي شکل بگيرد و معلوم شود سهم فرهنگ، مذهب و آدم ها چيست، قدسي و غيرقدسي کدام است و… در عين حال توليدات تاريخي يي که مدام دستخوش تغييرات سياسي مي شود و در عين حال ميدان هاي وسيع و منابع لايزال و بي پاياني که کشف نشده و شخم زده نشده و… ما همه چيز داريم. تاريخ داريم، حافظه داريم. فقط از کيفيت داشتنش خبر نداريم و به همين دليل است گاه با آن بازي مي کنيم، گاه اين قسمت را در مقابل آن بخش مي نشانيم. گاه فراموشش مي کنيم و در بسياري اوقات ناديده اش مي گيريم. ديروز هنوز مشروعيت بخش است، اما معلوم نيست کدام ديروز؟ حافظه ها را بايد در گفت وگو با يکديگر قرار داد، تا از گسستگي به درآيد تا حافظه هاي خودکفا و بسته به روي خود رو به ديگري کند، مقايسه کند و تکميل سازد، از خود فاصله بگيرد، به نقد خود بنشيند و موقعيتش را تغيير دهد. براي اينکه تاريخ داشته باشي، بايد آزادي داشته باشي تا بتواني حافظه را، گذشته را بدل به موضوع شناخت کني و اسباب هويت فرهنگي خودت را فراهم سازي. تا ديگر ننالي آقا ما ملت حافظه تاريخي نداريم. تا نه فراموش کني و نه بگذاري فراموشت کنند.

پي نوشت ها؛—————————–

۱ – حافظه و تاريخ . اثر ژاک توگوف

۲ – تعبير برنارد گنه(bernard Guenژe) در کتابي به نام «تاريخ و فرهنگ تاريخي در غرب قرون وسطي»

۳ – :chounuمورخ فرانسوي

منبع روزنامه اعتماد

برچسب‌ها: , , , , ,

يك پاسخ برايش بگذاريد