از کتاب مجموعه داستان هاي آقاي علي باقري
مقداري نان خشک برداشت .آنها را در دست گرفت .بعد شير آب را باز کرد.نان را زير آن برد تا خيس شود. از خاطرش گذشت اين کار اسراف است .تا نان خيس بخورد , زمان زيادي بابد آب هدر رود.کاسه اي برداشت نانها را در آن نهاد. کپک زده بود. کمي آب در کاسه ريخت آنرا کنار گذاشت تا خيس بخورد. دقايقي بعد در بالکن را باز کرد, بيرون رفت .نانها را در روبروي در ريخت. و کنار آمد .چند گنجشک پر کشيدند. و با ديدن او گريختند. عجب پرنده هاي احمقي ؟ براي چي مي ترسيد؟من کاري به شما ندارم .براي شما نان مي ريزم.بايد بياييد جلوي من بخوريد.باز گنجشکها جيک جيک کنان آمدند , ولي با ديدن او رفتند.
بي فايده است. مي دانم مرا ببينند نمي آيند .بروم در داخل اتاق بنشينم .وارد اتاق شد .با فاصله کمي از در نشست و به نانها خيره شد. گنجشکها آمدند .به نان نزديک شدند ولي از پريدند.
عجب حيوانهاي نمک نشناسي نون مارو مي خورند؟ از ما هم در مي رند؟ خيلي زور زدم ولي اينا اهلي نمي شن. کي به شما نون ميده؟ هيچ کس .شيطونه ميگه قايم شم تله بذارم همه رو بگيرم؟ اصلا ديگه نون نريزم؟ خنده اش گرفت. نان کپک زده بدون استفاده و اين همه منت؟
باز فکر کرد نان بدهد يا نه؟ رويش را برگرداند. مثلا” به گنجشکها نگاه نمي کرد. گنجشکها آمدند . نشستند و مشغول خوردن شدند .سر بلند کرد به آنها نگاه کرد. باز همه فرار کردند.
فايده نداره. خوبي به اينها نيومده .دفعه ديگر نون رو درست جلوي در مي ريزم تا مجبور شيد درست جلوي من بايستيد و بخوريد .بالاخره مجبور مي شيد.در را بست و رفت. گنجشکها هجوم آورده و مشعول خوردن نانهاي کپک زده شدند.
با عضويت در خبرنامه پيشگو هر روز مطالب جديد به آدرس ايميل ارسال ميگردد.
جولای 28, 2009 در t 01:30 |
mishe goft khodaye bi menati darim ba in hame nemat o bi menati kashki ghadresho dashte bashimo kami shokre nemat bejay avarim